تبليغاتX
قاراپاپاق . . . سلدوز
تاریخ - فلکولور - منوگرافی
 قره پاپاق در استر آباد

قره پاپاق در استر آباد

يكي ديگر از جنگهاي مهمي كه سواران قره پاپاق در آن حضور داشته‌اند جنگ استر آباد است در سال 1297 همزمان با غائله شيخ، تعداد 200 سوار به فرماندهي «جلال خان» پسر كاظم خان (روستاي جلال خان در مغرب محمديار در ساحل شمالي گادار بنام اوست) در استر آباد بوده‌اند.[1]

قبلاً گفته شد كه مهدي خان رئيس ايل بود و كاظم خان معاون (نايب) وي، و حسن خان فرماندهي سواران را به عهده داشت، كاظم خان در سال 1265 وفات مي‌كند و مهدي خان حكم نيابت را بنام پسر خود «نجفقلي خان» از تبريز مي‌گيرد ليكن پس از وفات نجفقلي خان نظر به اينكه پسر وي 15 سال داشته و بيوك خان هم از او مسن تر بوده و هم پدرش (اسكندر خان) با دربار نزديكي داشته حكم رياست بنام او صادر مي‌شود و گويا اسد الله پانزده ساله در سمت نيابت مي‌ماند، پس از وفات حسن خان با پيشنهاد بيوك خان سمت فرماندهي سواران بنام جلال خان صادر مي‌شود.

در حدود (تقريباً) دو سال قبل از غائله شيخ، سواران قره پاپاق در استر آباد و تركمنستان در اردوي دولت با تركمنها مي‌جنگيدند، تركمنهائي كه پدران خود قراپاپاقها روزگاري بخشي از آنان بودند، حدود 48 نفر از قراپاپاق در آنجا كشته مي‌شوند، جلال خان جنازه‌هاي آنان را جمع كرده و قبرستاني بنام «قبرستان سواران قره پاپاق» در آنجا بنا مي‌كند.

علي اكبر سلطان جد مادري آقايان اسد الله و نور الله دوستي و جد پدري آقاي حسنعلي اكبري ساكن محمديار، به عنوان «سلطان» ـ فرمانده گروه ـ در آن نبرد حضور داشته، در يادداشتهاي مرحوم «دوست اوغلو ميرزا علي» از قول او آمده است: ما در بيابان شمال شرقي استر آباد بشدت در مضيقه آب بوديم سه روز قبل از ما باران كمي باريده بود، در سر راهمان ناگاه به جائي رسيديم كه از ميدانهاي نبرد سابق بوده و هنوز استخوانهاي افراد كشته شده در آنجا به چشم مي‌خورد، تعدادي كاسه جمجمه انسان پيدا كرديم كه از آب باران سه روز پيش مقداري در آن مانده بود، با آن آبها موقتاً رفع تشنگي كرديم. از كساني كه در نبرد استر آباد كشته شده‌اند يكي از دو دائي آقاي حاج شيخ حسن آقا رضوي است[2] كه ديگري نيز بدست كردها در قريه علي ملك كشته شده. و درست در زماني كه غوغاي «شيخ گلدي» در سلدوز گوشها را كر مي‌كرد 200 سوار [از قاراپاپاق] در جنگ محلي مازندران شركت كرده است، من هر چه كوشش كردم تا نام و خصوصيت اين جنگ را در عصر ناصر الدين شاه در مازندران مشخص كنم، موفق نگشتم، اما مطابق نقلي كه مرحوم «آقا شيخ مهدي» از قول دائي خود «لطيف آغا» ـ سر گروه سواران ـ مي‌كرد، گويا رهبري جريان در آنجا نيز به عهده يك شيخ يا فردي كه خصوصيات مذهبي داشته، بوده است.[3] نيروهاي دولتي، مركز شورشيان را محاصره مي‌كنند، محاصره به طول مي‌انجامد، شبي جلال خان به سواران خود مي‌گويد: با اين نظم و نسق فرماندهان دولت، پايان اين غائله طول خواهد كشيد، من از شما مي‌خواهم چند نفرتان از مجراي آب وارد قلعه شويد و آن مرد (رهبر شورش را) بكشيد تا موضوع فيصله يابد. (مطابق نقل مرحوم لطيف آقا) دو نفر همراه لطيف آقا مي‌روند و رهبر شورش را مي‌كشند.

البته چنين كاري از لطيف آقا ساخته بود تهور او در ميان قراپاپاق معروف است، شايد در آينده به درگيري او با حاجي نجفقلي خان اشاره شود.



[1]. اين دومين جنگ قاراپاپاق در مازندران است قبلاً ديديم كه در سال 1281 به سركردگي نجفقلي اول، نيز در آنجا رزميده اند.

[2]. مادر حاج حسن آقا رضوي از طايفه «حاجي لار» ـ حاجي‌ها ـ و پدر بزرگش حاجي ابراهيم است.

[3]. و شايد يكي از ماجراهاي فتنه باب و بابي‌ها باشد.

|+| نوشته شده توسط یاشار در چهارشنبه پنجم تیر 1387  |
 قيام شيخ عبيدالله شمزيني

قيام شيخ عبيدالله شمزيني

 

شيخ عبيد الله شمزيني فرزند شيخ طه از مردم روستاي «شمزين» در كناره غربي ارتفاعات ميان ايران و عثماني، به عنوان يكي از شيوخ طريقت در سرتاسر كردستان شهرت زيادي به دست آورده بود. انگليسي‌ها توان او را در ايجاد يك آشوب و بلوا بررسي مي‌كردند، آنگاه او را بطور غير مستقيم توسط بعضي از مريدانش تحريك كردند كه «با وجود شخصيتي مانند حضرت جناب چرا بايد ديگران حكومت داشته باشند». براي توضيح زمينه تحريك شيخ از سوي انگليس، توجه به شرح زير لازم است.

محمد شاه در منطقه «مرگور» اين سوي ارتفاعات مرزي پنج آبادي را به شيخ طه، پدر شيخ عبيدالله بخشيده بود و يكي از دختران او (يا يكي از دختران شيخ عبيد) را نيز به عنوان همسر به حرمسراي تهران برده بود، محمد شاه مي‌خواست در قبال تحريكات عثماني‌ها پايگاهي در ميان عشاير كرد داشته باشد، از قضا اين تدبير نتايج معكوس داد از طرفي دختر شيخ در دربار پسري آورد نامش را «عباس ميرزا» نهادند، وجود اين پسر به هنگام صدارت امير كبير بهانه دست مهد عليا مادر ناصر الدين شاه گرديد، او هميشه به ناصر الدين شاه مي‌گفت كه امير كبير مي‌خواهد تو را خلع و سلطنت را به عباس ميرزا بدهد. محبت‌هاي امير كبير به اين مادر و فرزند كه از اينجا رانده و از آنجا مانده بودند باعث سردي شاه از امير گرديد بالاخره عباس را به حكومت قم فرستادند و ساختمان كتابخانه مدرسه حجتيه قم يادگار اوست كه براي نشيمن خود ساخته بود[1]، عباس نه خود روي آرامش داشت و نه وجودش براي ناصر الدين شاه آرامشي باقي گذاشت.

و از طرف ديگر پس از وفات شيخ طه پسرش شيخ عبيدالله همچنان از آبادي‌هاي مزبور بهرمند مي‌شد و از زمان اعطاي آن آباديها از طرف محمد شاه، از امور مالياتي نيز معاف بود علاوه بر اين مقرر شد كه شيخ سالانه پانصد تومان از ماليات دهندگان ناخيه اطراف خود دريافت نمايد.

با مرگ محمد شاه مهد عليا بر اساس احساسات هووگري، ناصر الدين شاه را وادار كرد كه معافيت شيخ را ابطال نمايد. ماموران مالياتي به سراغ شيخ عبيد و آنانكه به او ماليات مي‌دادند رفتند شيخ از پرداخت ماليات خودداري كرد و آناني را كه برايش ماليات مي‌دادند تحريك كرد تا ماليات را به ماموران دولت نپردازند. بدنيترتيب شيخ عملاً يك نيروي مستقل گرديد.

وي مي‌دانست كه براي مقاومت در مقابل دولت ايران خيلي ضعيف است، پس در صدد جلب حمايت قدرتهاي بزرگ برآمد، از طرفي دست نياز به دربار عثماني دراز كرد و چون دو سال قبل از آن در جنگ عثماني با روسها شركت كرده و كمكي به عثمانيان كرده بود، در دربار عثماني منزلتي داشت.

دربار عثماني حاكم ارزنة الروم را براي واسطه گري به تهران فرستاد و چون صورت مسئله از حالت «بذل و كمك» خارج شده بود و ادامه معافيت شيخ از ماليات و برخورداري او از ساير ماليات دهندگان، از موضع قدرت تلقي مي‌گرديد، دربار تهران به حرفهاي حاكم الرزنة الروم وقعي ننهاد.

در اين بين انگليسي‌ها به سراغ شيخ آمدند و ميان شيخ و «شريف مكه» و «خديو مصر» رابطه برقرار كردند و حتي او را راهنمائي كردند تا با كنسولگري روسيه در ارزروم و وان تماس حاصل كند، بدين ترتيب يك شخصيت سياسي مهم از او ساختند، اسلحه و مهمات فراواني به شيخ رسانيدند.

اينك شيخ آماده قيام است و براي انگليسيها تفاوتي نداشت كه شيخ با عثمانيها درگير شود يا با ايران، آنان آنچه مي‌خواستند ايجاد يك قيام و برپائي آشوب بزرگ در منطقه بود و لذا او را در انتخاب، رسماً آزاد گذاشتند و شيخ، ايران را برگزيد، او در اين انتخاب علاوه بر هر دليل ديگر سه دليل داشت:

1ـ همانطور كه گفته شد خواهر (يا دختر) شيخ با فرزند خود عباس در دربار ايران سخت در عذاب بود.

2ـ او مي‌توانست در جنگ با ايران از مسئله «تسنن و تشيع» بهره جويد.

3ـ ماجرائي در سويوخ بلاغ (مهاباد) رخ داد و توجه شيخ را بيشتر به سوي ايران جلب كرد.

در اوايل سال 1297 شاهزاده لطفعلي خان حاكم سويوخ بلاغ گرديد، گوئي تحت تأثير نام خود كه يادآور لطفعلي خان زند بود!! به گردن فرازي مي‌پرداخته است، البته نه مطابق مردانگي‌هاي او بل در اذيب مردم و جمع اموال.

حمزه آغامنگور از سران ايل منگور ساكن سويوخ بلاغ از نزديكان او بود رفتار شاهزاده ايجاب مي‌كرد كه بدون اجازه او به جاي دور نرود (و شايد اين سياست از مركز ديكته شده بود كه بعضي از سران عشاير را همواره زير نظر داشته باشند) روزي حمزه آغا اجازه مي‌خواهد تا سري به ايل و املاك خود بزند، حاكم اجازه نمي‌دهد، وي بدون اطلاع مي‌رود، حاكم فوراً به تبريز گزارش مي‌كند كه حمزه آغا ياغي شده است و منتظر دستور تبريز مي‌ماند.

در اين بين شاهزاده اما مقلي ميرزا از طرف اقبال الدوله حاكم اروميه براي بعضي مسائل به سويوخ بلاغ آمده بود، از موضوع خبردار مي‌شود و با سعي و كوشش فراوان ميان حمزه آغا و حاكم آشتي مي‌دهد، بعد از چند روز دستور وليعهد (مظفر الدين شاه) مبني بر دستگيري حمزه آغا و اعزام او به تبريز به دست حاكم سويوخ بلاغ مي‌رسد.

علت صدور حكم عجولانه و بدون ملاحظه، سابقه شرارت بار حمزه بود، او مزاحم دولت و عشاير ايران و هم مزاحم دولت و عشاير عثماني (عراق) بود، به همين دليل توسط دولت عثماني دستگير و سالها در زندان آنها مانده بود.

حاكم به اجراي حكم تصميم مي‌گيرد، حمزه آغا بدون اطلاع از موضوع همراه برادرزاده اش احمد و سلطان چوبوقچي (قلياندار او) و سه نفر تفنگچي، به مقر حكومت مي‌رود، دو نفر از تفنگچيان در بيرون مي‌مانند و او با سه نفر وارد مي‌شود، ميرزا تقي خان منشي، خبر ورود وي را به حاكم مي‌دهد، شاهزاده بي درنگ دستور بازداشت او را صادر مي‌كند.

حمزه آغا در اطاق پائين منتظر اذن ورود بوده كه ناگهان مشاهده مي‌كند، فراشباشي به همراه فراشي ديگر با زنجيري به دست از پله‌ها پائين مي‌آيند، فراشباشي به حمزه آغا مي‌گويد: حضرت والا فرمودند كه اين زنجير را بوسيده و به گردن بيندازي.

حمزه آغا دست به خنجر مي‌برد، از اطاق خارج مي‌شود در وسط حياط سربازان جلوي او را مي‌گيرند، جنگ خنجر و تفنگ شروع مي‌شود، دو سرباز و نيز برادر زاده و قلياندار حمزه آغا از پاي در مي‌آيند، خود حمزه موفق به فرار مي‌شود و از فرداي آن روز به تدارك نيرو مي‌پردازد. شاهزاده از تبريز كمك مي‌خواهد، محمد حسين خان، محمد صادق خان مقدم و رحيم خان چلبيانلو با نيروئي عازم سويوخ بلاغ مي‌شوند.

از طرف ديگر شيخ از ماجرا مطلع شده فوراً يكي از «خليفه»ها ـ مرشد بچه ـ بچه مرشد ـ درويش ـ را كه از مردم روستاي «خالدار» بود، نزد حمزه فرستاده و او را به سوي خويش مي‌خواند.

حمزه با نيروهاي منگور به نيروهاي شيخ مي‌پيوندد، بديهي است كه وي قصد جنگ با ايران دارد نه با عثماني. و اين يكي از دلايل ديگري است كه در گزينش شيخ مؤثر بوده است.

نيروي شيخ در اوايل مرداد ماه با اسلحه‌هاي انگليسي كاملاً مجهز مي‌شود، شيخ دو لشگر تشكيل مي‌دهد. بخشي را به فرماندهي پسر 23 ساله خويش بنام شيخ عبدالقادر و به معاونت حمزه آغا، از طريق سلدوز، سويوق بلاغ و مياندوآب روانه مي‌سازد و گروه ديگر را به فرماندهي شخص خود به سوي اروميه حركت مي‌دهد.

هنوز نيروي شيخ از مرگور و ترگور خارج نشده بود كه بيوك خان قره پاپاق و محمد آغا مامش خبردار مي‌شوند، سريعاً خود را به سويوخ بلاغ رسانيده و با شاهزاده ديدار مي‌كنند و پيشنهاد مي‌كنند، قبل از آنكه نيروي 2500 نفري شيخ به اينجا برسد، بهتر است به او حمله كنيم و مجال قدرت يابي بيشتر ندهيم. شاهزاده سخن مشخصي نمي‌گويد، آنان ضعف بيش از حد شاهزاده را در امور حكومتي در مي‌يابند و كاملاً از او مايوس مي‌شوند، به ميان ايل خود بر مي‌گردند از آن طرف رسولان شيخ مكرر به حضور آنها مي‌رسند و دعوتنامه‌هايي را به هر دو رئيس، بيوك خان و محمد آقا مي‌رسانند، هر دو در پاسخ شيخ بي طرفي خود را اعلام مي‌دارند و قول مي‌دهند كه مزاحمتي نسبت به شيخ ايجاد نكنند اما وقتي نيروهاي شيخ به منطقه سلدوز و مامش مي‌رسد، اكثر مامشها طرف آنها را مي‌گيرند و حمزه آغا كه چنين مي‌بيند بيوك خان را تهديد مي‌كند: اينك منطقه تو كاملاً تحت اشغال نيروهاي ماست و هر چه بخواهيم مي‌توانتيم با تو و ايل تو انجام دهيم، يا الله سوار شو و همراه ما بيا.

بيوك خان در پاسخ مي‌گويد: هم اينك 200 سوار من به رياست جلال خان در مازندران همراه قواي دولتي در جنگ هستند اگر من به شما بپيوندم، آنها را در آنجا مي‌كشند. حمزه آغا در جواب بيوك خان مي‌گويد: پس 200 نفر هم همراه ما گسيل كن كه اگر از پشت به ما خيانت كردي ما نيز آنها را بكشيم، و گرنه ما نمي‌توانيم شما را در پشت سر خود رها كرده و بگذريم. بيوك خان هيچ چاره‌اي نديده، عده‌اي از پيادگان خود را به همراه آنان رهسپار مي‌كند. حاكم سويوخ بلاغ فكر مي‌كرد كه نيروهاي قراپاپاق و مامش در جلو شيخ خواهند ايستاد و آنان را قرباني و بلا گردان خود مي‌دانست، وقتي خبر پيوستن مامش‌ها و نيز نيروئي از قراپاپاق به اردوي شيخ، به او رسيد سريعاً به طرف تبريز فرار كرد، همان روز يعني روز 17 شهريور سال 1297 هجري قمري عملاً مكري و سويوخ بلاغ بي سرپرست مانده و بدون كوچكترين دفاعي قبل از رسيدن اردوي شيخ، جزء قلمرو ايشان گرديد.

عبدالقادر به سويوخ بلاغ مي‌رسد و «خان باباخان» نامي را به حكومت آنجا معين مي‌كند و اردو را به جانب مياندوآب حركت مي‌دهد، در نزديكي مياندوآب نيروي شيخ به هزاران نفر بالغ مي‌شود كه عده كثير آنها تنها به خاطر غارت گرد آمده بودند، نه هزار سواره و هشت هزار پياده مركب از عشاير: منگور، مامش، پيران، گورگ، زرزا، رمك، فيض الله بيگي، دهبكري و بيگزاده.

بيوك خان مي‌دانست كه بالاخره اين شرارت با شكست مواجه خواهد شد و پس از شكست است كه قراپاپاق با خطر بزرگي روبروست، زيرا اينهمه عشاير به هنگام برگشت، از منطقه سلدوز خواهند گذشت، بي ترديد دهات قره پاپاق را غارت خوااهند كرد، بنابراين باروها را مستحكم نموده، همه مردان ايل را با تفنگ و شمشير و حتي چماق مسلح مي‌نمايد، در ساحل درياچه پايگاه‌هائي ايجاد مي‌كند و مقداري اسلحه نيز توسط قايق از جاهاي ديگر وارد مي‌كند و خود يكي دوبار شبانه به شرق درياچه مي‌رود.

نيروي شيخ يك هفته تمام در مياندوآب به قتل نهب مشغول شده و غارت مي‌كنند، روز 21 شهريور در حالي كه مياندوآب را به طرف بناب ترك مي‌كرده‌اند جانداري را در آن شهر باقي نمي‌گذارند، مگر فراريان قبل از اشغال.

رودخانه زرينه رود پر از اجساد دختران و زنان و پير مردان مي‌شود، فاجعه‌اي كه تنها به موارد استثنائي تاريخ مي‌توان قياس كرد، مردم مياندوآب به پشت گرمي قدرت مركزي دولت و تبريز و نيز به دليل دست كم گرفتن عشاير كرد سخت غافلگير مي‌شوند به طوري كه كمتر كسي موفق به فرار مي‌شود.

نيروي غارتگر كه چشم همه‌شان را خون گرفته بود غوغا كنان و عربده كشان از مياندوآب به جانب بناب راه مي‌افتد، جنايت آنسان بزرگ و هول انگيز است و شرارت به حدي مي‌رسد كه در بحبوحه شادي و شور، ناگهان بعضي از سران سوارگان و پيادگان عشاير به خود مي‌آيند كه چه كرده‌اند، كاري كه در قاموس هيچ ملت و دولتي نمي‌گنجد و حركت شيخ سالي است كه از بهارش پيداست، اين تنها يك شرارت است و نمي‌تواند دوامي بياورد.

آنگاه مشاهده مي‌كنند افراد كثيري از هشتهزار پياده كه غارتهايشان را بار شتران و گاوان غارتي كرده‌اند، راه برگشت در پيش گرفته‌اند و حتي بعضي از سوارها نيز ترجيح داده‌اند كه به همان غارت كلان قانع شده و ديگر ادامه راه ندهند، از ديدن اين وضع به خود مي‌لرزند.

از طرفي نيز سران عشاير از اردوي دولتي با نيروي عظيم به استقبالشان مي‌آيد مطلع مي‌شوند؛ نيروئي از نظاميان و مردم مناطق، مراغه، هشترود، دهخوارگان، تبريز، بدوستان، اوجان و سراب.

ابتدا محمد آغا مامش عنان برگشت مي‌چرخاند و بدنبال وي چند نفر ديگر، بدين ترتيب شكاف عميقي ميان ارتش شيخ مي‌افتد، همه پراكنده مي‌شوند ـ 21 شهريور 1297 هجري قمري ـ.

بر خلاف پيش بيني بيوك خان، عشاير مناطق شمال (مناطق غرب درياچه اروميه) هنگام برگشتن پراكنده تر و آشفته تر از آن بودند كه در انديشه غارت روستاهاي قاراپاپاق باشند، بخش اصلي سواران آنها در كنار عشاير مناطق جنوب (سردشت و مكري) همچنان در خدمت عبدالقادر و حمزه آغا مي‌مانند و در انتطار آينده مي‌نشينند، پيادگان و بخشي از سواران بطور نامنظم با اموال و كالاهاي غارتي از خلال روستاهاي سلدوز گذشته و هنگام عبور در سه، چهار مورد به طمع مال مردم حركاتي از خود نشان مي‌دهند، ليكن آمادگي مردان قراپاپاق و طرحهاي از پيش تنظيم شده بيوك خان آنان را وادار مي‌كند كه راه خود را بگيرند و بروند.

به هر حال بايد كارداني‌ها و تدابير هوشمندانه بيوك خان را در اين ماجراي بزرگ و بس خطرناك ستود، او در اين غائله تنها 800 تفنگ و تفنگدار رسمي (200 سوار و 600 پياده) در اختيار داشت، همانطور كه گفته شد 200 نفر از سواران رسمي وي در مازندران بودند و چون تعداد زيادي از نيروهاي افشار اروميه نيز در مناطق داخلي ايران بودند، او دقيقاً مي‌دانست كه اولاً حكومت اروميه براي دفاع از خود نيروي كافي ندارد تا چه رسد كه حمايتي از سلدوز بنمايد و همانطور هم شد، نيروهاي شيخ از مرز تركيه تا ملك كندي تاختند و آنهمه فجايع بار آوردند، حكومت اروميه نه تنها در حركتهاي اوليه شيخ كه در قلمرو حكومت او بود كاري براي جلوگيري انجام نداد (نتوانست انجام بدهد) بعد از آن هم هيچ حركتي براي تضعيف پشت جبهه شيخ نكرد بلكه بر عكس، بخش ديگر نيروي شيخ اروميه را محاصره كردند.

رئيس قاراپاپاق مي‌دانست اگر كمك يا راه علاج احتمالي بر او باشد بايد از ناحيه حكومت سويوخ بلاغ اتخاذ شود. آنهم در يك مذاكره ميان شاهزاده لطفعلي خان و با حضور محمد آغا مامش مشخص گرديد كه خود شاهزاده هراسناك و در انديشه فرار است. او رئيس يك اردوي صرفاً نظامي نبود كه به هر قيمت مقاومت و جانبازي نمايد بلكه رئيس و مسئول مردم ايل و زن و كودك آنان بود، مسئول مردمي كه در حال زندگي روزمره هستند.

شيخ عبيد از اوضاع جبهه جنوب خبردار مي‌شود، پسرش و حمزه آقا را به ماندن در سويوخ بلاغ امر مي‌كند، او كه سرمست از اين قدرت باد آورده بود به نيروهاي دولتي در جبهة جنوب كه به مياندوآب و سويوخ بلاغ نزديك مي‌شدند، بهاي چنداني نمي‌داد،  نيروهاي حاضر در سويوخ بلاغ را براي دفع آنها كافي مي‌دانست و گمان مي‌كرد اگر در جبهه شمال آتش جنگ برافروزد حكومت مركزي (تبريز) را مجبور خواهد كرد كه متوجه شمال و مغرب درياچه شود و طبعاً پشتيباني نيروهاي دولت در جنوب دچار ضعف خواهد شد و استادهاي انگليسي و آمريكائي نيز راهنمائيها و مشاوره‌هاي لازم را به خدمتش عرضه مي‌داشتند.

در روز دوم پائيز شيخ محمد سعيد از درويش‌هاي شيخ با 4000 تفنگدار مامور حمله به اروميه مي‌گردد سعيد در قلعه «اسماعيل آقا» اردو مي‌زند و خود شيخ پس از 7 روز از اشنويه كه مقر فرماندهي اش بود با 7000 نفر ديگر حركت مي‌كند، بعضي‌ها همراهان شخص شيخ را سه هزار نفر نوشته‌اند، ظاهر امر نشان مي‌دهد كه رقم 7000 صحيح باشد و نيروي اصلي شيخ بيش از نيروي محمد سعيد باشد، مرحوم تمدن به نقل از مجله اطلاعات، مجموع نيروهائي را كه به اروميه حمله كرده‌اند، 11000 نفر قيد كرده است و مي‌توان گفت منظور وي مجموع نيروهاي شيخ در جبهه جنوب و شمال (هر دو) است ليكن در اين صورت محققاً مجموع سواران و پيادگان و سياهي لشكري كه صرفاً براي غارت جمع شده بودند، تنها در جبهه جنوب به 10000 نفر مي‌رسيد و اين رقم مورد تاييد اسناد صحيح، مي‌باشد.

غائله شيخ يكي از مقطع‌هاي مهم عشاير كرد ايران و عراق و تركيه را باز مي‌نماياند، تا آن زمان عشاير كرد از جمعيت خيلي كمي برخوردار بودند كه در گير و دارهاي دولتهاي عثماني و ايران و نيز در انواع گوناگون حوادث طبيعي و اجتماعي خصوصاً در نقل و انتقالات عشايري آنچه به چشم نمي‌خورد و حضور معتنابهي ندارد، عشاير كرد (عشاير كرد از سقز تا ماكو) هستند، جريان امور و حوادث نشان مي‌دهد آنان آنقدر قليل و كم بوده‌اند كه گوئي ميان دو دولت عثماني و ايران اساساً غير از عشاير و ايلات مختلف ترك كسي وجود ندارد.

غائله شيخ نشان مي‌دهد از آغاز جنگهاي روس و ايران (سال 1218 تا سال 1297) جمعيت اكراد به سرعت افزايش يافته است.

به قول جامعه شناسان چيزي بنام شيخ عبيد و غائله اش از نظر «جبرهاي اجتماعي» صدائي از اين انفجار جمعيت است. روند افزايش مزبور ـ البته نه به سرعت، ميان سالهاي (18 ـ 1297) بل درنگ آميز ـ همچنان ادامه دارد بطوري كه عشاير كرد كه زماني تنها در ارتفاعات ميان آرارات و زاگرس مي‌زيستند به تدريج در جلگه‌هاي ماكو، خوي، سلماس، اروميه، سلدوز و مياندوآب تا نزديكي درياچه و در مواردي تا لب درياچه حضور زيستي پيدا كردند.

هنگامي كه محور اقتصاد عمومي از «ملك» به «پول» و سرمايه چرخيد و ناحيه‌هاي مركزي ايران حتي حاشيه‌هاي كوير به سرزمينهاي شمال و آذربايجان ترجيح داده شد، و پديده مهاجرت پيش آمد، تاثير خود را با يك روند خيلي طبيعي از قلل ارتفاعات مرزي شمالغرب تا كناره كوير بطور يكنواخت و با آهنگي مداوم گذاشت، و موجب گرديد مناطق كردنشين كه براي آن جمعيت افزون، تنگ و خفه كننده بود گشايش يابد.

شيخ اروميه را محاصره مي‌كند و از مردم شهر مي‌خواهد كه ذليلانه تسليم شوند، اقبال الدوله در مسافرت بوده، چه ضرورتي مهم او را به سفر كشانده معلوم نيست، مردم از شيخ سه روز مهلت مي‌خواهند تا روز چهارم تسليم شوند شيخ با دو روز موافقت مي‌كند فرداي آن روز خبردار مي‌شود كه اقبال الدوله از طرف سلماس عازم اروميه است، آنگاه پي مي‌برد كه مهلت دو روزه براي همين بوده است وگرنه مردم شهر قصد تسليم شدن ندارند، شخصي بنام محمد صديق را با 2000 سوار مامور دستگيري اقبال الدوله مي‌كند، محمد صديق در كنار رودخانه «برادوست» كمين مي‌كند افرادي را بر سر جاده مي‌فرستد كه آمدن اقبال را به او خبر دهند تا حمله كند، اقبال الدوله از ماجرا اطلاع مي‌يابد و از راه ديگر (ساحل درياچه) به سرعت خودش را به اروميه مي‌رساند و به تحكيم دروازه و قلعه مي‌پردازد بزرگان شهر و روحانيون را جمع كرده و به تبادل نظر مي‌پردازد.

تعدادي از انگليسي‌ها و امريكائي‌ها در اروميه بودند، از قبيل دكتر «كاكران» آمريكائي و همكارانش، كونسول انگليس و دكتر پاكارد، اينان در مجمع فوق حاضر شده و سران شهر را از نيروي شيخ بيم مي‌دهند، ابتدا غير مستقيم و سپس به طور صريح از آنها مي‌خواهند كه تسليم شوند والاّ همگي مانند مردم مياندوآب قتل عام خواهند شد.

جرج كرزن در «ايران و قضيه ايران» ـ جلد اول ـ مي‌گويد: اين شهر (اروميه) كه تا ده روز مقاومت نمود نجات خود را بيشتر مرهون مذاكره دكتر كوجران (كاكران) كه از سران هيئت مذهبي آمريكا بود و با شيخ روابط دوستانه!! داشت مي‌داند.

مرحوم تمدن مي‌نويسد: در چنين موقعي دكتر كاكران بكار آمد و سبب نجات مسيونرها (رفقاي خودش) و امنيت جمع كثيري در حدود 500 نفر مسيحي و مسلمان كه در عمارت مسيونرها پناهنده شده بودند، گرديد. پناهندگان و شهريها مدت 9 روز در محاصره اكراد بودند در همان موقع دكتر كاكران با مشاهده اينكه شهر در محاصره اكراد قرار گرفته تصميم گرفت و پيغام اهالي را به شيخ عبيدالله برد و توانست كاري كند كه با اهالي شهر و مردم خوش رفتاري و مدارا بنمايند و از اين راه خدمت بزرگي در راه امنيت مردم انجام داد.

در اين خاطرات همانطور كه مرحوم تمدن از «مجله اطلاعات» نقل مي‌كند، تصريح شده بر اينكه دكتر كاكران يكسال قبل از غائله با پسر شيخ و خود شيخ دوستي نزديك و مراوده داشته است و بيماري شيخ را معالجه كرده است.

و نيز تصريح شده كه در اثر رفت و آمد زياد او به «نوچه» يكي از دهات شيخ در محلي بين ايران و تركيه، مردم اروميه نسبت به وي ظنين مي‌شوند و او از ترس مردم با ملك قاسم ميرزا «امير تومان» تماس مي‌گيرد و او نامه‌اي به ناصر الدين شاه مي‌نويسد كه مقرر شود تا دولت از مسيونهاي آمريكائي در قبال مردم حمايت كند. بديهي است آنچه مردم فكر مي‌كردند صحيح بوده نه آنچه در بالا و نيز اول اين خاطرات آمده.

كنسول انگليس و دكتر پاكارد در ايام محاصره رسماً در ميان مردم سخنراني كرده و آنان را به تسليم ترغيب مي‌كردند و بسيار مي‌ترسانيدند.

مجمعي كه اقبال الدوله تشكيل داده بود يك هيئت 5 نفره از روحانيون و بزرگان شهر كه كنسول انگليس نيز به عنوان نفر ششم با آنان همراه شد، را به پيش شيخ فرستادند تا شايد دو روز ديگر از او مهلت بگيرند، شيخ مي‌دانست شهريها با اين طرح در انتظار رسيدن نيروي دولتي هستند به آنان گفت: فقط چند ساعت مهلت داريد كه تسليم شويد وگرنه به زور اسلحه شهر را فتح خواهم كرد.

اما اقبال الدوله همچنان مردم را تهييج مي‌كرد و آنان را تشجيع مي‌نمود، فعاليت خارجي‌هاي مذكور كار را بر اقبال الدوله سخت دشوار مي‌كرد اما او همچنان در تشجيع مردم مي‌كوشيد.

شيخ هنگام غروب حمله را شروع كرد، به وقت اذان مغرب جنگ آغاز شد اما نيروي مهاجم به هر دروازه‌اي كه رو مي‌كرد، با آتش توپ روبرو مي‌گرديد، شب به پايان رسيد و شيخ غير از كشتته هائي از افراد خود چيزي از جنگ آن شب به دست نياورد.

فرداي آن روز (14 مهر) منصور پاشا كونسول عثماني پرچم بر پشت بام خود به اهتزاز در آورد اين كار تنها به خاطر ترسانيدن و تضعيف روحيه مردم بود چرا كه شيخ در هيچ صورت و در هيچ شرايطي آسيبي به او نمي‌رسانيد و نمي‌توانست برساند، زيرا خود ابزار تحريك شده آنها و ساير خارجي‌ها بود. آن روز گروهي از نيروي شيخ توانستند به بخشي از شهر نفوذ كنند، مردم شهر از جان كوشيدند، دو طرف در هم آميخته ديگر تفنگ به كار نمي‌آمد، با نيزه و خنجر پيكر همديگر را پاره مي‌كردند، اما اكراد كاري از پيش نبردند.

در پايان آن روز شيخ طي نامه‌اي از اقبال الدوله خواست كه تسليم شود، اقبال با نامه‌اي خواسته او را رد كرد. جنگ تا 20 مهر به شدتي كه از عجله شيخ براي تسخير اروميه ناشي مي‌گشت ادامه داشت، روز 21 مهر نيروهاي شيخ تا روستاي «سير» عقب نشيني كردند اين شكست موجب تقويت روحي مردم شهر گرديد.

كونسول انگليس چون وضع را چنين ديد، شم سياسي بريتاني اش به او فهماند كه پيروزي شيخ ديگر محال است، به فصل دوم ماموريت استعماريش پرداخت و با عجله به ديدار شيخ شتافت و آنچه لازم بود براي او شرح داد و با نامه‌اي از وي به پسرش عبدالقادر از طريق سلدوز به سويوخ بلاغ و سپس بناب رفت در آنجا به سعي و كوشش فراوان پرداخت تا شايد نيروهاي دولتي را از ورود به سويوخ بلاغ باز دارد.

شيخ از مقر خود «كوه سير» نامه هائي به اقبال الدوله نوشت و پاسخ آنها را دريافت كرد. اين مكاتبات طرح ريزيهاي كونسول بود كه عملي مي‌گشت كه باصطلاح اقبال الدوله را خام كنند و به ناگهان حمله نمايند بر خلاف محتويات نامه ها، شيخ در بامداد 23 مهر (1297 هجري قمري) با تمام قوا و با تصميم جزم حمله مجددي را آغاز كرد، مردم شهر مقاومت كردند، اكراد زمين گير شدند و در آغاز شب عقب نشيني كردند.

تيمور پاشا با 600 مرد جنگي از ماكو حركت كرده و در روز 24 مهر به حوالي قوشچي رسيد، اين موضوع به مثابه يك مائده آسماني براي شيخ بود.

او كه به مريدانش قول داده بود گلوله توپ را با دست خود در هوا خواهد گرفت، و اينك افراد لشكرش فهميده‌اند كه تسخير اروميه براي‌شان غير ممكن است و ماندن در اردوگاه در نظرشان كار عبث و بي ثمري بود، و شيخ اين روحيه را در مردمش حس مي‌كرد و پي بهانه‌اي بود كه كاري و حركتي جديد براي اردو ايجاد كند وقتي كه از آمدن پاشا خان مطلع گرديد بي درنگ اردو را به قلعه اسماعيل آقا كشيده و راه را بر خان ماكو بست، طرفين 5 روز با هم جنگيدند و شيخ به عقب نشيني مجبور گرديد و تا قلب ارتفاعات فرار كرد.

بر خلاف كوششهاي كونسول انگليس، اردوي دولتي در جنوب به سويوخ بلاغ رسيد، پسر شيخ (شيخ عبدالقادر) و حمزه آغا در روز دوم آبان از طريق لاهيجان (فاصله سلدوز و پيران) خود را به اشنويه رساندند و پس از سه روز در ارتفاعات مرزي به شيخ پيوستند. امير نظام (علاء الدوله) از تبريز به سويوخ بلاغ و لاهيجان و از آنجا به اشنو و اروميه رفت، هنگام عبور از لاهيجان به پيشنهاد بيوك خان محمد آقا مامش را به عنوان مسئول حفاظت مرز از قله[2] «قادر» و سرچشمه رودخانه «گادار» تا قله[3] كوه «شيخان» و سر چشمه رود «بادين آباد» معين كرد و مقرر داشت كه عشاير پيران نيز از وي اطاعت كنند و بيوك خان پشتيبان او باشد. بدين ترتيب «قلعه مهدي خان» در حوالي مرز كه پايگاه نظارتي و نظامي مرزداران قره پاپاق بود به محمد آقا مامش تحويل داده شد.

بيوك خان نيك فهميده بود كه قضيه با زمان نقي خان و مهدي خان تفاوت دارد، جمعيت عشاير كرد آنچنان افزايش يافته كه ديگر حضور قاراپاپاق بصورت افراد تفنگ دار در بين آنان در مرز، غير ممكن و بي فايده است.

كارگزاران دولت و شخص علاء الدوله نيز به اين موضوع وقوف كامل داشتند و لذا پيشنهاد بيوك خان را بي هيچ توضحيي پذيرفت. پيشنهاد مذكور قبلاً ميان بيوك خان و محمد آقا مامش بررسي و طرح ريزي شده بود محمد آقا تمايلي به پذيرفتن مسئوليت مرز نداشت اما چون بيم داشت كه به تاوان مشاركت در غائله شيخ مجازات شود، در حقيقت از بيوك خان مي‌خواست در اولين برخورد كه با علاء الدوله دارد شروع به گزارش كند و آن پيشنهاد را بي معطلي عرضه كند. محمد آقا دريافته بود كه صرف شنيدن پيشنهاد، بر علاء الدوله تاثير مثبتي خواهد داشت، شخصي كه (احتمالاً) محكوم به محاكمه است اكنون به عنوان مؤثرترين خدمتگزار در منطقه مطرح مي‌گردد، گو خود علاء الدوله نيز به‌اندازه محمد آقا مامش مشتري اين مسئله بوده است.

بيوك خان در اين غائله نه مدال دريافت كرد و نه مورد مواخذه قرار گرفت، گويا رفتا او از نظر تبريز نشينها نه محكوم بوده و نه مورد تمجيد و تشويق، ولي پذيرش بي درنگ پيشنهاد او نشان مي‌داد كه مركز رنجشي از او ندارد.

مرزداري تا مدتي بعهده محمد آقا مامش بود، بتدريج ضعف او در اين امر ظاهر گرديد، بيوك خان نيز از دنيا رفت و خواهيم ديد كه پس از چند سال مجدداً مسئوليت مرزداري طي حكمي به نجفقلي خان امير تومان قره پاپاق سپرده مي‌شود.

اسكندر خان پدر بيوك خان نايب اول آجودان باشي ناصر الدين شاه بوده است. مركز نسبت به وي هميشه اطمينان داشته است و رفت و آمد مكرر او از طريق درياچه و كناره‌هاي نيزاري آن به بناب و ساحل شرقي، در حين پيشروي نيروهاي شيخ وضعيت فكري او را براي كارگزاران روشن كرده بود.



[1]. اخيراً ديداري از مدرسه مزبور داشتم متاسفانه اين اثر باستاني را كلاً از بين برده اند.

[2]. به ارتفاع 3578 متر.

[3]. به ارتفاع 3051 متر.

|+| نوشته شده توسط یاشار در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387  |
 قاراپاپاق در جنگ هرات

قاراپاپاق در جنگ هرات

 

نقي خان نتوانسته در خارج از منطقه جنوب غربي درياچه اروميه در جنگ‌ها شركت كند او موظف به حفظ مرز با همكاري مامش بوده است اما پسرش مهدي خان علاوه بر مرزداري ـ كه قلعه‌اي بنام «مهدي آباد» در مرز بنا كرده بود و دائماً دويست سرباز مسلح قره پاپاق در آنجا حضور داشته‌اند و علاوه بر نگهباني مرز به مسائل حقوقي ييلاق و قشلاق عشاير نيز رسيدگي مي‌كرد[1] قلعه مذكور در غائله شيخ عبيد ويران شد ـ در جنگ‌هاي دور دست نيز شركت مي‌جسته.

در جنگ هرات: اهميت حضور مهدي خان با چهارصد سوار خود در آن جنگ از بيان لسان الملك مشخص مي‌شود، وي در وقايع سال 1255 مي‌نويسد:

«مستر مكنيل» ـ سفير انگلستان كه در محاصره هرات حاضر بود ـ چون اين بدانست آشفته خاطر شده شتاب زده به درگاه پادشاه آمد و از در ضراعت معروض داشت كه سه روزه اين لشكر را از جنگ باز داريد تا من به درون شهر رفته كامران ميرزا و يار محمد خان را بدين حضرت آرم، شاهنشاه حشمت دولت انگليس را نگاه داشته مسئول او را به اجابت مقرون كرد و خطي به شاهزاده محمد رضا ميرزا، نگاشت كه مستر مكنيل را و مهدي خان قراپاپاغ (قراپاپاق) را با چهار سوار رخصت كن تا از دروازه «خنگ» به شهر هرات در روند.

چون مكنيل به درون شهر رفت كار ديگر گونه كرد و نخستين كامران ميرزا و يار محمد خان را برانگيخت كه اين چند روز كه طريق مبارزات مسدود است هر رخنه و ثلمه كه در ديوار قلعه باديد شده تعمير كنيد و از خويشتن معادل ده هزار تومان زر مسكوك بديشان داد و ايشان را به مرمت برج و باره برگماشت و گفت دو ماه ديگر خويشتن داري كنيد تا كشتي‌هاي جنگي ما از كنار عمان ديدار شود، آنگاه عزم ايرانيان از شما بگردد و جنگ و جوش از جانب فارس برخيزد.

چون از اين كار بپرداخت از هرات بيرون شده طريق لشگراه گرفت و مهدي خان قراپاپاق اين قصه به عرض رسانيد، شاهنشاه غازي در خشم شده فرمان كرد تا مكنيل از لشگرگاه بيرون شود و او نيز حديث حادثه... طريق لندن برداشت».

بديهي است در ميان آنهمه سپاه ايران كه از سراسر كشور گرد آمده و هرات را محاصره كرده بودند انتخاب مهدي خان به عنوان امين و فرد مورد اعتماد براي نظارت بر افعال سفير انگليس در آن كار بس مهم، موضوعي است سخت قابل توجه، و زيركي و كارداني و آگاهي در سطح بالاي او را بيان مي‌دارد.

هر محققي مي‌داند كه واگذاري چنين نقش و مسئوليت ديپلماتيك به عهده يك فرد، شايستگي و آگاهي و درايت آن فرد را مشخص مي‌كند.

سفير انگليس قبل از آن، اقداماتي كرده و نظر سوء وي براي محمد شاه كاملاً روشن بود، بنابراين هوشيارترين فرد را مي‌بايست در اين كار برمي گزيد.

لسان الملك باز مي‌گويد:

«هم در اين وقت معروض درگاه افتاد كه شاهزاده طهماسب ميرزاي مويد الدوله با بعضي از منال ديواني و ديگر اشياء تا تربت شيخ جام قطع مسافت كرده و محمد علي خان ماكوئي و فوج دوم تبريز ملازم ركاب اوست و از مردم شكيبان اين خبر به افغانان برده‌اند و ششصد سوار از آن جماعت به جانب او رهسپار شده تا اگر بتوانند و كميني بگشايند و ازو چيزي بربايند. شاهنشاه غازي چون اين بشنيد حبيب الله خان امير توپخانه و محمد تقي خان سرتيپ بيات و مهدي خان قراپاپاغ و جهانگير خان سركرده نظام پسر قاسم خان قوللر آقاسي را با پانصد سوار و دو عراده توپ بيرون فرستاد، در حدود شكيبان با افغانان درگير شدند و...».[2]

اين صميميت و نزديكي به دربار باعث گرديد كه اسكندر خان برادر مهدي خان به سمت نايب اول آجودان باشي شاه انتخاب شده و تقريباً براي هميشه مقيم تهران شود.

حسن خان قاراپاپاق

همانطور كه قبلاً اشاره رفت در زمان مهدي خان، برادرش حسن خان فرماندهي چهارصد سوار قره پاپاق را بعهده داشت، او نياي خاندان‌هاي «حسنخاني» و «مظلومي» و «حميدي» كه امروزه هستند، مي‌باشد وي يادداشتهائي بنام «حرب الحسن» نوشته بوده كه در حال حاضر در دست نيست (يا بدست ما نرسيده)، بي ترديد مطالب مهمي راجع به تاريخ قره پاپاق در آن بوده است، چرا كه نوشته‌اي تحت عنوان «حرب» لابد دستكم جريان يكي، دو جنگ در آن بوده كه امروز ما از همه آنها بي خبريم.

آنچه از متون و منابع تاريخي در مورد او در دست مي‌باشد، تنها مطالبي است كه در چند جا از «سفر نامه ناصر الدين شاه» آمده است، در صفحه 13 اين كتاب كه انشاء آن به قلم شاه است و شرح مسافرت خود به عتبات (1287 هجري قمري) را در آن نگاشته است، مي‌گويد: روز شنبه غره رجب، صبح پيش از آفتاب به حمام رفته رخت نو پوشيده سوار شدم امروز بايد به رحيم آباد زرند[3] ملكي محمد خان سرتيپ زرندي برويم خيلي از راه سواره رفتم با وزير خارجه حسام السلطنه، امين الملك، ظهير الدوله، ميرزا عبدالوهاب مستوفي گيلان، صحبت كرديم مجد الدوله هم رسيد قدري با ميرزا عبدالوهاب در باب مطالبات خودش گفتگو كرد رحمت الله خان ساري اصلان، كلب حسين خان امين نظام، حبيب الله خان ساعد الدوله، حسن خان سرتيپ قراپاپاق ديده شدند تازه آمده‌اند.

و در صفحه 115 مي‌نويسد: روز پنجشنبه... شعبان به قصد مداين و زيارت حضرت سلمان بكشتي بخار نشستيم حسام السلطنه، عباس ميرزا، وزير امور خارجه، مجد الدوله، امين الملك، معتمد الملك، مدحت پاشا، كمال پاشا، عضد الملك، كشيكچي باشي، دبير الملك، منشي حضور، امين السلطان، امين حضور، محمد علي خان، علي باشي، ساري اصلان، امين نظام، محقق، مظفر الدوله، عبدالقادر خان، ميرزا محمد خان، محمد نقي خان، قهوه چي باشي، دهباشي، سقا باشي، آقا محمد تقي آبدار، آقا حسن نايب قهوه چي باشي، حسن خان سرتيپ قراپاپاق، آقا وحيد و...

و در صفحه 118 مي‌گويد: بعد از زيارت سلمان فوراً معاودت به كشتي نمودم وقتي نزديك كشتي شدم ديدم ساري اصلان، تيمور ميرزا، امين نظام، عبدالقادر خان سرتيپ، آقا يوسف سقا باشي، حسن خان سرتيپ قراپاپاق، جمعي ديگر مي‌روند شب در سلمان مانده فردا از راه خشكي مراجعه خواهند كرد.

مطابق رسم آن زمان وقتي كه شاه از پايتخت خارج مي‌شد همه سران عشاير، سري به اردوگاه شاه زده و باصطلاح پس از اظهار ادب و اطاعت و ارادت، به منطقه خود باز مي‌گشتند مگر آنانكه مامور به حضور در اردو بودند و يا اعزام به مناطق ديگر مي‌شدند، در اين سفر كه يك سفر زيارتي بود سران عشاير كه در طول راه و منزلهاي مختلف از راه مي‌رسيدند پس از انجام وظيفه، بعضي‌ها در همان روز و بعضي ديگر پس از همراهي يكي، دو روز با اردو، به محل خود مراجعت مي‌كردند و تنها باصطلاح مقرب الخاقانها مي‌توانستند مورد الطاف عاليه قرار گيرند و در زمره همراهان شاه تا پايان سفر باشند، كه حسن خان از جلمه آنان بوده است.

نجف قلي خان اول:

 

سندي به تاريخ ربيع الاول سال 1265 نشان مي‌دهد كه مهدي خان مريض مي‌شود (يا به بهانه تمارض) از دربار وليعهد، مي‌خواهد كه پسرش نجفقلي خان جانشين وي گردد خواسته او تصويب مي‌شود و فرمان بنام نجفقلي صادر مي‌گردد. پس از آن نامي از مهدي خان در ميان نيست.

سند ديگر در 1269 (حاكي از اينكه يك توپ ترمه به عنوان عيدي ـ عيد نوروز ـ به نجفقلي خان ارسال شده است) صدور يافته. باز فرمان ديگر در 1271 مبني بر اعطاي يك طاقه شال ترمه و تقدير از او صادر شده است.

فرماني مبني بر ارتقاء نجف قلي خان به سرتيپي به دليل فداكاري‌هايي كه او و سوارانش در گرگان نشان داده‌اند و به اصطلاح «سر و اسير زياد از طايفه ضالّه آورده‌اند» از دربار تهران صادر شده است.

بيوك خان:

 

تاريخ وفات نجف قلي خان معلوم نيست، اما مي‌دانيم كه وي در سال 1297 كه غائله شيخ رخ مي‌دهد حضور نداشته و بيوك خان رئيس ايل بوده است. مطابق نقل‌ها تنها فرزند نجفقلي خان در حين وفاتش پسري 15 ساله بنام اسد الله بوده كه بعدها به نام نجفقلي خان دوم (حاج امير تومان) معروف مي‌شود. و به همين دليل بيوك خان پسر اسنكدر خان برادر زاده مهدي خان به رياست ايل مي‌رسد.

رسم و سنت توارثي حكومت، از شاه گرفته تا رؤساي ايلات، ايجاب مي‌كرده كه رياست از خاندان مهدي خان خارج نشود. كوچكي و كمي سن اسد الله موجب مي‌گردد كه زمينه براي ديگران باز گردد. بي ترديد بويوك خان در اين موضوع رقيب هائي داشته ليكن نظر به اينكه پدر او نايب آجودان باشي شاه بود قرعه شانس به نام او در مي‌آيد و حوادث عصر او نشان مي‌دهد كه عرضه اين كار و سمت را نيز داشته است. ماجراي بزرگ «شيخ» در زمان تصدي او اتفاق افتاده است.



[1]. كوچ عشاير عراقي و ايراني به ارتفاعات مرزي براي ييلاق تا همين اواخر ادامه داشت، بعضي عشاير عراق به ييلاقهاي ايران و بعضي از عشاير ايران به ييلاقهاي عراقي مي‌رفته اند.

[2]. سواران قاراپاپاق غير از تعدادي كه در جنگ هرات كشته شده بودند بقيه با لقب افتخارآميز «مشهدي» به سلدوز برگشتند زيرا در آنوقت زيارت آستان امام رضا (ع) براي ساكنين مناطق دور دست مانند سلدوز راستي در اهميت حج بود از همين مشهدي‌ها است «مشمّد» ـ مشهدي محمد» نياي خاندان زينالي راهدهنه.

[3]. زرند ساوه.

 

|+| نوشته شده توسط یاشار در جمعه دهم اسفند 1386  |
 رؤساي ايل

رؤساي ايل:

ما رقم دقيق تاريخي و حتي رقم احتمالي «سال» حركت ايل بزچلو از بخش بزچلوي اراك به قفقاز را نداريم، نقي خان بزچلو (قلي خان) در يادداشتهايي كه در حدود 20 سال اخير نوشته شده مي‌گويد:

ايل بزچلو در زمان صفويه كه ولايت گرجستان تابع ايران بوده و لگزيهاي داغستان به اهالي گرجستان دست درازي مي‌كردند و آنان را مورد قتل و غارت قرار مي‌دادند، سلطان وقت به عنوان دفع... ايل بزچلو را اجباراً از سلطان آباد (اراك) به «پنبك» گرجستان كوچانيده است.

توضيح: باز تاريخ دقيق يا احتمالي، روشن نيست و اينكه قره پاپاق‌ها روزي در «پنبك» بوده‌اند، جاي ترديدي ندارد اما اين سرنوشت آن بخش از بزچلو است كه از اراك كوچ كرده‌اند و قره پاپاق جزئي از اين بخش است.

بديهي است ايل بزچلو (بخشي كه به قفقاز رفته) بعداً خود به دو بخش تقسيم مي‌شود. بخشي (بخش عمده) به آناطولي مي‌روند و در جبهه مخالف دولت ايران قرار مي‌گيرند (قبلاً شرح داده شد) و بخش ديگر در اطراف «شوراگول» ـ بركه شور ـ ساكن مي‌شوند كه قره پاپاق همين بخش دوم است. هنگام حركت از اراك و قبل از تجزيه ايل بزچلو در قفقاز، رئيس بخش دوم يعني قره پاپاق «يار علي بيگ» بوده كه «يارالي بيگ» ـ بيگ زخم دار ـ خوانده مي‌شد پس از تجزيه، تا حركت به داخل ايران، بترتيب نقي بيگ[1] و مهدي بيگ[2] رئيس ايل بوده‌اند و در فرمان حركت به داخل ايران همانطور كه ديديم نقي خان بزچلو رئيس ايل بوده است، آخرين سندي كه راجع به او در دست ماست تقدير نامه عجيبي است كه از سوي وليعهد محمد ميرزا فرزند عباس ميرزا (كه بعد محمد شاه قاجار ناميده شد) مي‌باشد، بدين متن:

عاليجاه رفيع جايگاه كرت همراه، اخلاص و ارادت آگاه، رشادت و بلادت پناه عمدة العشائر و القبايل نقي خان بزچلو سرتيپ سواران قره پاپاق و مامش و غيرهم، به توجهات و عنايات خاطر خطير والا مخصوص و ممتاز بوده‌اند. و چون طراز اخلاص و صداقت آن عاليجاه و خدمتگزاري و جان نثاري آن دولتخواه حسب الواقع بر راي نواب غفران مآب ولي عهد، مرحوم مغفور اسكنه الله تعالي في روضات السرور و عرفات النور ظاهر و آشكار بوده است. قبل از وقوع قضيه جانسوز ناگوار، محض عنايت به... آن دولتخواه، به خط مبارك خود مرقوم فرموده بودند كه اسب سواري خودشان را با دويست تومان وجه نقد به عنوان تفضل و انعام ما، به آن عاليجاه برسانيم. ما هم موافق وصيت نواب غفران مآب مركوبي كه مخصوص سواري خود او بود و... بر جميع اسب‌هاي اصطبل مزيت و رجحان داشت با دويست تومان نقد مصحوب عاليجاه محمد بيك جلودار، در چنين وقتي كه آن دولتخواه در سر حد مشغول خدمت سر حد است عنايت و ارسال داشتيم الحق اين عنايتي است مخصوص، كه در كل ايران... حق اين است كه مانند آن دولتخواه جان نثاري كه در راه خدمت از جان و مال مضايقه ننموده و مستحق نيل بر اين مرحمتها است. الطاف ما را... خود به سر حد كمال... و در عهده شناسند، تحريراً في شهر ربيع الثاني سنه 1250.

اين سند گويا (مطابق نقل ها) به خط خود محمد شاه صادر شده[3]، اهميت قره پاپاق را در نظر عباس ميرزا مي‌رساند، با دقت در محتواي اين سند، روشن مي‌شود كه عباس ميرزا چگونه به اين ايل مي‌نگريسته و چرا آنان را در محيط پر خطر و فاقد امنيت سلدوز ساكن كرده است.

پس از نقي خان به ترتيب، مهدي خان سرتيپ، نجفقلي خان، بيوك خان (برادر زاده مهدي خان پسر كاظم خان)، نجفقلي خان دوم معروف به حاجي امير تومان و خسرو خان، به رياست ايل رسيده‌اند در فصول آينده خواهيم ديد كه رضا قلي خان رشيد السلطنه و حسنعلي خان نيز در عرض خسرو خان (به دستور صمد خان شجاع الدوله) گاهي به رياست موقت رسيده‌اند.

رياست ايل بعد از خسرو خان ساقط مي‌شود و يك رياست نيمه رسمي (كه باز نقش مهمي در زندگي و سرنوشت ايل داشته آغاز مي‌شود كه بيشتر به تشخص قدرت ثروتي متكي بوده و در عين حال طبق سنت از احترام مخصوص نيز برخوردار بوده است) پديد مي‌گردد.

در اين دوره به قرار سن، حاج پاشاخان جان احمدلو، نقي (قلي) خان بزچلو و پاشا خان امير فلاح به موازات هم با رياست ريش سفيد گونه‌اي امور عشايري را به عهده داشتند، قابل ذكر است كه پاشاخان امير فلاح خدمات مهمي در حوادث نظامي، اجتماعي بهنگام حملات قبايل اطراف به قره پاپاق، انجام داده است وي كه داماد آخرين امير تومان قره پاپاق بود (و نظر به اينكه غلامرضا خان خسروي پسر خسرو خان علاقه‌اي به رياست نداشت و خودش را كنار مي‌كشيد) در واقع سخنگوي خاندان امير تومانها نيز بود.

اولين رخداد سياسي:

پس از ورود ايل به سلدوز مجدداً «ميررواندوز» كه پانزده سال پيش كارگزاران افشار را در سلدوز غارت كرده بود به فكر حمله به ايل جديد مي‌افتد، نقي خان مراتب را به اطلاع نايب السلطنه مي‌رساند. به دستور وي دو فوج سوار با چهار اراده توپ از اروميه اعزام و در اختيار نقي خان قرار مي‌گيرد، قره پاپاق آماده جنگ مي‌شود، مير رواندوز از آمادگي آنان خبردار شده و نيروهايش را كه از قبايل مختلف كرد از جمله رواندوز و منگور جمع كرده بود مرخص نموده و به رواندوز مراجعت مي‌كند.

و نيز قبل از آمدن قاراپاپاق عشاير پيران (پيرانشهر فعلي) بر عشيره «مامش» ـ ساكنين منطقه ميان پيرانشهر و نقده ـ تاخته و قتل و غارت راه‌انداخته بودند، رئيس مامش فراري و افراد ايلش در ميان عشاير اطراف پراكنده مي‌شوند.

پروت آغا، رئيس مامش كه از آمدن ايل جديد مطلع مي‌شود از مخفيگاه خود خارج شده و به نقي خان پناهنده مي‌شود، وي نيز با مكاتباتي كه با نايب السلطنه داشته موفق مي‌شود حكم و خلعتي از دربار براي او بگيرد، مامش‌ها تحت حمايت قره پاپاق بر سر زندگي خود باز مي‌گردند و تا سال 1297 [قمري] از هم پيمانان وفادار قره پاپاق بوده‌اند، از آن سال (كه قيام شيخ عبيد رخ مي‌دهد) به بعد مامش‌ها احساس استقلال كردند و در سال 1339 [قمري] همراه ساير عشاير كرد در قتل و غارت قره پاپاق شركت كردند.



[1]. مهدي بيگ و نقي بيگ بترتيب، پدر و پدربزرگ نقي خان بزچلو بوده اند.

[2]. همان.

[3]. توجه: سند و امضاي آن از محمد شاه است آنچه در متن مورد نظر است اين است كه آيا خط سند هم از خود وي است يا از منشي.

|+| نوشته شده توسط یاشار در یکشنبه شانزدهم دی 1386  |
 تاريخ سياسي

تاريخ سياسي

تاريخ سياسي و باصطلاح تاريخ حكومتي و اجتماعي ايل قره پاپاق در دو محور به موازات هم يعني روند حكومت و رياست داخل ايل، و ديگري سرگذشت آن در درون جريان سياسي، اجتماعي ايران به عنوان گوشه‌اي از تاريخ ايران بررسي مي‌شود.

در اين مقال ابتدا به سير و تحول سازمان دروني ايل بايد توجه كرد:

تا 1253 هجري قمري ـ سازمان ايل قره پاپاق به رسم رايج قرون گذشته به اصل «تك محوري» و «رئيس سالاري» طبيعي، بود يعني همان چيزي كه مطابق اصول جامعه شناسي، ملوك الطوايفي، شاهنشاهي از آن زائيده مي‌شود بدين ترتيب: هر خانواده بزرگي داشته و هر خاندان رئيسي، و هر طايفه (تيره) داراي يك «بيگ» و همه بيگها تابع «بيگلر بيگي» يا «خان ايل» بودند.

عنوان رئيس ايل در روند طبيعي، «ايل بيگي» بوده وقتي كه از پادشاه عنوان «خان» را دريافت مي‌نمود در اين صورت عنوان «ايل خاني» به وي تعلق مي‌گرفت.

از اواسط دوران صفويه كه سياست اسكان ايلات در متن سياست عمومي دولت‌هاي مركزي قرار گرفت، معيار ديگري به نام «آبادي» و «قريه» در عنوان خانها و رؤساي ايلات ظاهر گرديد و هر رئيس ايلي كه اتباعش يكصد روستا يا بيشتر را تشكيل مي‌دادند، به لقب «امير تومان» نيز نايل مي‌شدند، اين برنامه يكي از جريانهاي تشويقي براي اسكان ايلات بود.

به طور مشخص مي‌دانيم كه سازمان ايل قره پاپاق تا زمان وفات نقي خان بزچلو (رئيسي كه ايل را به سلدوز آورد) همان سازمان مذكور در فوق بود.

پس از چند سال از وفات او در سازمان اداره ايل تغييراتي رخ داد، اين تغييرات كپي و برگرداني بود از تغييراتي كه در دربار رخ مي‌داد.

تغييرات مذكور را از نظر جامعه شناسي بايد قدمي در پيشرفت «تقسيم كار» در سيستم اداري ايراني دانست، مثلاً نادر شاه شخصاً خود رئيس كشور و وزير كشور و وزير جنگ و دفاع و نيز قانونگذار و... بود، بتدريج تقسيم كار و سازمان بندي امور و دسته بندي وظايف (تفكيك وظايف) به دربارها نفوذ كرد، فتحعلي شاه در اواخر عمرش تنها عنوان رئيس كشور را براي خود داشت. و براي هر بخشي از كارهاي اداري مسئول معيني تعيين كرده بود، كه امور به طور مخروطي به خود او مي‌رسيد كه خود او در راس مخروط قرار داشت، تا آن روز سيستم و بافت رياستي، صورت شكل مخروطي داشت اما سيستم اداري به حالت استوانه بوده، استوانه‌اي كه شاه در سطح بالاي آن قرار داشت.

روند تقسيم كار از اروپائيان تاثير پذيرفته بود، كه موجب گرديد سيستم اداره امور، شكل مخروطي به خود گيرد.

تاريخ وفات نقي خان بزچلو دقيقاً براي ما روشن نيست، آنچه مشخص است وي چند سال قبل از «جنگ هرات» كه از سال 1353 شروع شده، وفات كرده و پسرش «مهدي خان» جانشين او گرديده است چند سال پس از سال مذكور سيستم اداري مخروطي به سراغ قره پاپاق نيز آمده است. دربار تبريز مجدداً حكم رياست ايل به نام وي و حكم نيابت و معاونت را به نام برادر تني او «كاظم خان»، و حكم فرماندهي نيروي نظامي (400 نفر سوار) بنام برادر ديگر او «حسن خان»، (از مادر ديگري بوده) صادر مي‌كند كه هر دو نفر زير نظر و سرپرستي مهدي خان كار كنند.

در جنگ هرات مهدي خان شخصاً فرماندهي نيروهاي قره پاپاق را بعهده داشته است، بنابراين احكام مذكور پس از آن دوره از جنگهاي هرات صادر شده است كه حسن خان با درجه سرتيپي به فرماندهي مي‌پردازد.

در حدود سال 1298 مجدداً تغيير ديگري در سازمان ايل پديدار مي‌شود، دربار، از ايلات مي‌خواهد كه علاوه بر معاونت و نيابت و نيز پست فرماندهي نيروي نظامي، بايد پست ديگري را تحت عنوان «حكومت» ايجاد كنند اين مسئله در مورد ايل قره پاپاق در زمان حاج نجفقلي خان امير تومان به اجراء گذاشته مي‌شود و او «حيدر خان» را به عنوان حاكم تعيين و با تاييد سه نفر روحاني بزرگ ايل، به دربار تبريز مي‌فرستد.

واژه «حكومت» در اين اصطلاح معناي فرماندار و بخشدار امروزي را داشت. اين نيز كپي و برگرداني از رسوم پايتخت بود. در اواخر عصر فتحعلي شاه شخص معيني بعنوان «حاكم تهران» تعيين گرديد و اين رسم رواج پيدا كرد و بعدها به ايلات هم رسيد، حاكم نيز موظف بود تحت رياست رئيس ايل به امورات مربوط به خود بپردازد، كار و مسئوليت او امور اداري ايل بود از جلمه، اداره امور قضائي كه بوسيله روحانيان انجام مي‌شد. حاكم در اين معني نمادي از وزير داخله بود.

همانطور كه اينگونه تغييرات در مورد شاهان، يك حركت مزمن به سوي مشروطه بود در مورد سران ايل نيز چنين تاثيري داشت، اينجاست كه بعدها يعني در بطن 90 سال اخير روحيه مشروطه گرائي و يكنوع دموكراسي گرائي را در ميان «خاندان حسن خان» ـ بزچلوهاي نقده ـ و خاندان «حيدر خان» ـ جمشيديها و فيروزيها ـ مشاهده مي‌كنيم و در قبال آنها خاندان نجفقلي خان امير تومان، خسرويهاي نقده، را «سنت گرا» مي‌يابيم.

اين دو روحيه در كنار هم و گاهي در مقابل هم جريان داشته و چون بدنه مردم بيشتر سنت گرا بوده‌اند هميشه برد با خاندان نجفقلي خان بوده است.

|+| نوشته شده توسط یاشار در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386  |
 مذهب و جمعيت و تيره‌هاي هشتگانه قره پاپاق

مذهب و جمعيت و تيره‌هاي هشتگانه قره پاپاق

در تاريخ ايران ايل بزرگ بزچلو را از زمان هجوم افاغنه به ايران و اشغال اصفهان، يك ايل شيعه مذهب مي‌شناسند. اما جاي تعجب است كه در بيشتر منابع مربوط به ايلات و عشاير ايران يعني در هر جا كه نام قاراپاپاق آمده (كه البته در منابع خيلي كم اشاره شده است) بدنه مردم قره پاپاق را سني مذهب و تنها رؤساي‌شان را شيعه مذهب نوشته‌اند و براستي معناي ادعائي (مثال) يك بام و دو هوا در اين موضوع مصداق پيدا كرده است.

دليل اين اشتباه بزرگ اين است كه معمولاً اين گونه افراد نوشته هاي‌شان را بر اساس «مطالعه كتابخانه اي» مي‌نويسند، نه تحقيقات. مثلاً آقاي ايرج افشار سيستاني در كتاب «ايلها، چادر نشينان و طوايف عشايري ايران» همين مطلب را تكرار كرده است، اين اشتباه بزرگ نيز منشأ معيني دارد، براي توضيح آن بايد به بيان عشيره‌هاي هشت گانه ايل قره پاپاق بپردازيم. كه گفته‌اند، «گر نباشد چيزكي، مردم نگويند چيزها».

عشيره‌هاي ايل قره پاپاق، عبارتند از: 1ـ تركاون (رئيس ايل به هنگام ورود به سلدوز، از همين تيره است) 2ـ جان احمدلو 3ـ چاخرلو 4ـ اولاشلو 5ـ سارال 6ـ عربلو 7ـ شمس الدينلو 8ـ قزّاق.

طايفه قزاق در اصل از ايل بزچلو نبود. و به يكي از ايلهاي قزاقستان كه در شمال شرقي درياي خزر مي‌زيستند مربوط هستند، اينان در رد و بدل‌ها و تغيير و تبديل‌ها و كوچ‌هاي جبري و اختياري، خصوصاً در جنگهاي ايران و روس به دليلي كه براي ما مجهول است در منطقه ايروان قرار مي‌گيرند و چون تعداد جمعيتشان در حد يك ايل نبود و نيروي نظامي مستقلي را نمي‌توانستند تشكيل بدهند، مطابق قاعده عصر (در تشكيلات نظامي و سازمانهاي ايل و تعيين مسئوليتهاي اداري و اجتماعي هر طايفه كوچك را به يك طايفه بزرگ ضميمه مي‌كردند) اين طايفه كوچك قزاق را در ايراوان به قره پاپاق الحاق كردند، قزاقهاي مذكور در سلدوز تا اين اواخر سني مذهب بودند (البته سني حنفي، نه سني شافعي كه در متون ياد شده آمده) آخرين بزرگ آنان كه هميشه تابع رئيس ايل قره پاپاق بود، حاج عبدالله نام داشت، كه ساكن روستاي خليفلو و از افراد سر شناس و فهميده بود لكن املاك قزاق را به كردها فروخت و به جد مي‌توان گفت خانواده‌هاي قزاق بيش از 60 خانوار (از 2100 خانواده) نبوده است و ابتدا تنها در يك روستا زندگي مي‌كردند، بعدها يك روستاي هفت خانواده‌اي ديگر به نام «آده» در فاصله «گل داراخ» و «بهراملو» بنا كردند[5]، اما با پيدايش آدا، كه گويا اوج رشد جمعيت آنان بوده گرايش به تشيع در ميان آنها ظاهر شده است به طوري كه در سال 1335 شمسي، همه آنها شيعه شده بودند. با فروش قريه خليفلو به كردها، قزاقها به تدريج به روستاهاي ديگر مهاجرت كردند. البته تعدادي از آنها نيز در ميان كردها رفته و تبديل به كرد شده‌اند، به طوري كه گذشتة خود را كاملاً فراموش كرده‌اند.

امروز از آن مردم، تنها دو خاندان را مي‌شناسيم، خاندان مرحوم «مشهدي قنبر» كه در روستاي ديزج (دو كيلومتري نقده) و خانواده «يعقوب علي» در «آدا». مرحوم شهيد «اسماعيل عليياري» فرزند بزرگ مشهدي قنبر آخرين فردي بود كه رنگ و بوئي از رياست قديمي عشيره‌اي را بر اين دو خاندان داشت و پس از او آنها نيز مانند هر عشيره ديگر خصوصيات قديمي را از دست دادند.

به نظر مي‌رسد و چنين نيز مي‌باشد كه حضور قزاقهاي 60 خانواري در ميان قره پاپاق موجب اشتباه مذكور شده و آنگاه هر نويسنده از روي نوشته نويسنده قبلي، اشتباه را تكرار كرده است.

قره پاپاق در آغاز ورود به سلدوز (سال 1237) 25200 نفر و در سال 1286، مطابق برآورد تخميني اوژن اوبن «5000 خانوار بوده‌اند كه اگر دست كم هر خانواده را 10 نفر فرض كنيم، 50 هزار نفر مي‌شوند. با اينكه اين برآورد اوژن اوبن بي ترديد مبالغه آميز است، ليكن در حوالي سال 1286 هجري قمري اوج ازدياد جمعيت قره پاپاق بوده است و اين فاصله سالهاي «شيخ گلدي» و سالهاي «قاچاقاچ» است كه در آينده بحث خواهد شد.

دكتر مسعود كيهان در سال 1311 شمسي جمعيت قره پاپاق را حدود 3000 خانوار تخمين زده است. خواهيم ديد تا سال 1339 (سال قاچاقاچ) مردم قاراپاپاق همه صد روستاي خود را كه يك «تومان» بود، كاملاً در دست داشته‌اند. و همه آن‌ها پر از جمعيت بوده است و اين برآورد كاملاً صحيح به نظر مي‌رسد.

در كتاب «ايرانشهر و نظري به تاريخ آذربايجان» جمعيت اين ايل در سالهاي 1342 و 1339 شمسي 550 خانوار ذكر شده است.

اين نظريه كاملاً اشتباه است، با اينكه جمعيت اين ايل در حوادث جنگ اول جهاني و غائله «اسماعيل سيميتقو» و مسئله «قاچاقاچ» سخت متلاشي شده و به پائين‌ترين رقم خود، رسيده بود اما در سال 1342 تنها ساكنين سه روستاي چيانه و راهدهنه و حسنلو خيلي بيش از 550 خانوار بود، تا چه رسد به مجموع مردم قاراپاپاق در منطقه.

امروز يعني سال 1370 شمسي جمعيت ترك زبان سلدوز به 90000 نفر بالغ است كه بخشي از آنها مهاجراني هستند كه در سالهاي 1327 تا 1333، از مناطق مياندوآب، ملك كندي، بناب، مراغه و هشترود به سلدوز آمده‌اند. كه در سال 1346 بر اساس يك برآورد دقيق نسبت مهاجر به بومي يكچهارم مجموع بوده است. اگر مجموع برآورد را امروز هم صادق بدانيم اينك جمعيت قره پاپاق 67500 نفر مي‌باشد. مهاجران در طول اين 43 سال آنچنان با استقبال و آغوش باز مردم بومي روبرو شده‌اند كه در اثر وصلتها و ازدواجها، امروز، پس از بررسي و دقت زياد، مي‌توان آنان را از همديگر مشخص كرد. و نظر به اينكه از قديم عنوان قره پاپاق در آن نواحي، اصطلاح بوده و هم اكنون نيز استعمال مي‌شود لذا همه مردم ترك زبان، قره پاپاق ناميده مي‌شوند. و به قول سنت گرايان، امروز در سلدوز 90000 قره پاپاق زندگي مي‌كنند. و افراد و خانواده‌هاي زيادي نيز در اكناف كشور و نيز در خارج از كشور زندگي مي‌كنند.

|+| نوشته شده توسط یاشار در جمعه بیست و هفتم مهر 1386  |
 سلدوز به هنگام ورود قاراپاپاق

سلدوز به هنگام ورود قاراپاپاق

ايلي كه شاخه‌اي از بزچلو بود با تغيير رسمي نام با نام جديد قره پاپاق كه اين نام جديد را در شرق تركيه از قوم سلدوز دريافت كرده بود، از آواجيق و مركز فرماندهي عباس ميرزا به سمت سلماس و اروميه حركت كرد، جمعيت 25000 نفري (كوچك و بزرگ) همراه شتران و بار و بنه، سواره و پياده در 8 كاروان مجزا كه نشان دهنده 8 تيره نژادي يك ايل واحد بود به سبك حركت عشاير در پيمودن فاصله ييلاق و قشلاق (نه به سبك نظامي) پيش مي‌رفتند، طبعاً از آواجيق تا سلماس در چند جا «اطراق استراحتي» كرده‌اند، لكن در كنار غربي شهر سلماس، اطراق طولاني (گويا به مدت 15 تا 20 روز) داشته‌اند، در اين اطراق مقر رئيس ايل (نقي خان بزچلو) روستاي «سوره» بوده است. حضور ايل هشت عشيره‌اي قره پاپاق، مزاحمت‌ها و مشكلاتي براي ساكنين آن ناحيه فراهم مي‌آورد، ناحيه‌اي كه هيچ تناسبي با حضور ايلي و عشايري نداشته است، روستاهاي همجوار و زمينها عموماً زراعي و ساكنان آنها مردماني سكونت يافته و به اصطلاح «تخته قاپو» شده بوده‌اند و به هيچوجه قادر به تحمل حضور يك ايل صد در صد كوچنده و سياه چادري، نبوده‌اند. مردم آن ديار مجبور مي‌شوند به عباس ميرزا شكايت برده و تسريع حركت قاراپاپاق را خواستار شوند. مي‌گويند: علت درنگ قاراپاپاق در حومه سلماس اختلاف نظري بوده كه ميان سران ايل با كارگزاران نايب السلطنه وجود داشت، سران ايل در انتظار فرستادگان خود به سلدوز بودند تا آنان را از مسائل زير آگاه سازند:

1ـ آن تعداد از خانواده‌ها كه به عنوان نوكران افشارهاي اروميه كه در چند روستاي موجود در سلدوز به دامپروري اربابان خود مشغولند از سلدوز خارج شده‌اند يا نه؟

2ـ تعدادي از سر چوپانهاي عشيره مقدم مراغه، كه هزاران راس دام مقدمي را در اطراف و خلال نيزارستان‌ها به ييلاق آورده‌اند، منطقه را ترك كرده‌اند يا نه؟

3ـ كردهاي مماش (ماماش) كه از آن سوي كوه‌هاي جنوبي سلدوز به دامنه شرقي آمده و چند روستا براي خود ساخته‌اند (با يزيد آباد، علي آباد و محمد شاه عليا) را تخليه كرده‌اند؟

سران ايل هر سه مورد فوق را از كارگزاران عباس ميرزا مي‌خواستند، تا منطقه كاملاً و بدون مانع در اختيارشان باشد، كارگزاران مسئله را با مماطله مي‌گذارنيدند از آواجيق دستور كتبي[1] حركت قاراپاپاق از سلماس صادر مي‌شود و آنان بدون اينكه فرستاده هايشان باز گردند و خبرهاي لازم را به آنها بدهند، مجبور به حركت مي‌شوند.

حكومت مي‌توانست مسير حركت ايل را نه از طريق جلگه‌هاي خوي، سلماس و اروميه، بلكه از پهلوي ارتفاعات مرزي، تعيين كند، اما براي اينكه اين قوم جديد به محض رسيدن به اين نواحي با عشاير ديگر از قبيل، شكاك، هركي، زارزه و... درگير نشوند، مسير آنان را از جلگه‌ها انتخاب كرده بود.

ايل از فاصله اروميه و درياچه نيز گذشت و آخرين اطراق را در فاصله روستاي «جبل» و «رَشَكان» و دامنه كوه‌هاي غربي درياچه داشته‌اند.

در حركت بعدي، محال دول را طي كرده و از طريق روستاهاي امروزي «جلبر» و «خان طاوس» ـ در كنار كوه خان طاوس، كه هنگام بحث از حدود سلدوز شرح داده شد ـ از ارتفاعات خان طاوس عبور كرده و به دشت ماهور سلدوز وارد مي‌شوند.

آنان مي‌خواستند از همان مسيري كه امروز جاده اروميه، نقده (اروميه، محمد يار) است وارد منطقه شوند، اما بلدچيان كه قبلاً براي شناسائي منطقه رفته بودند، گزارش مي‌دهند كه در اين بخش (شيرين بلاغ، حيدر آباد، يادگارلو، و تازه كند ديم) در روزهاي تابستان آب شيرين قابل شرب براي 25000 انسان احتمالاً كافي نباشد. تعداد چشمه ها[2] كم و آبهاي ديگر نيز كه در بخشهاي پست است، حالت شبه گنديده دارند، اما در دشت ماهور چشمه‌ها فراوان[3] است و انتهاي غربي آن نيز به آب جاري رودخانه متصل است و براي تمامي ايل پذيرش كافي دارد.

مطابق بعضي از نقلها، از هشت عشيره، تنها عشيره «سارال» از اين مسير وارد مي‌شود. به محض ورود قاراپاپاق از مسير خان طاوس به دشت ماهور، غوغا برمي خيزد، ايلي كه بزرگترين نعمت براي او مرتع سبز و پر علف است، اينك بهشت و آمال و آروزهايش را در پيش رو و زير پا مشاهده مي‌كند، بلندي علوفه‌ها به زير شكم گاوها و اسب‌ها مي‌رسد، هر عشيره‌اي در قسمتي از دشت چادرهاي سياه را علم مي‌كند، مقابل هر چادري از چهار قلوه سنگ، اجاق طبيعي درست شده و دود آن از خلال هر اوبه برمي خيزد.

دشت ماهور از پانزده سال پيش، روي دام به خود نديده و همچنان بكر مانده است، پيشتر ييلاق افشارها بود كه از آن سوي خان طاوس دامهاي بي شمارشان را بدانجا مي‌آوردند، از روزي كه «مير رواندوز» همراه عشيره خود (رواندوز عراق كه آن روز بخشي از كشور عثماني بود) حمله كرده و آلاچيق و چادرها و دامهاي افشاريان را غارت كرده بود، هنوز افشارها نمي‌توانستند به آنجا بيايند، تنها بخشي از دامهاي درشت جثه (گاو و گاوميش) را توسط نوكران خود به صورت موقت به خلال نيزارهاي جلگه مي‌فرستادند، نوكرها در تپه‌هاي مياني جلگه، در آلونكها زندگي مي‌كردند و دامها در فواصل نيزارها، مي‌زيستند هيچ نيروي مهاجمي رغبتي براي بيرون آوردن آنها نشان نمي‌داد، زيرا مشكلات و زحمات خارج كردن آن بر نفعش مي‌چربيد و در مواردي اساساً غير ممكن بود.

ايل مدتي بطور مجموع در دشت ماهور ماندگار بود تا رؤساي ايل، هم دشت ماهور و هم ساير قسمتهاي قابل سكونت را كه در جوار كوه‌هاي جنوبي و شمال شرقي بودند، تقسيم نمايند و هر عشيره به جاي معين خود نقل مكان كند.

علاوه بر دشت ماهور، بخشي از جلگه كه قبلاً بنام «ساري تورپاخ» شرح داده شد، قبل از ورود قاراپاپاق قابل سكونت گشته بود و چندين روستا نيز در آن بخش واقع بوده است و دو روستا در ادامه كوه‌هاي جنوبي در انتهاي شرقي ساري تورپاخ به نامهاي خليفان و محمد شاه عليا قرار داشت، كه تمامي روستاهاي فوق در حمله رواندوزيان به ويرانه و مخروبه غير مسكون مبدل شده بودند. و روستاي علي آباد و خليفان و گلوان را پس از فرار افشارها، كردها تصاحب كرده و ساكن شده بودند.

منبع: کتاب تاریخ ایلقاراپاپاق. به کوشش مهدی (مسعود رضوی)

|+| نوشته شده توسط یاشار در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386  |
 روستاهاي مسكون سلدوز قبل از آمدن قاراپاپاق

روستاهاي مسكون سلدوز قبل از آمدن قاراپاپاق

از غرب به شرق: علي آباد، آلاگؤز (آلاگؤز علياي امروزي) بچنلو، نقداي (نوجه ده) آق قلعه، ورمه زيار، گلوان، جرت آباد، محمد شاه، خلفه لو، بهراملو، و شايد يكي دو روستاي ديگر.

از اين ميان تنها خليفه لو و بهراملو (نزديك مميند كنوني) متعلق به مقدّم‌هاي مراغه بود و تقريباً مركز اداره و نظارت آنان در امور ييلاق بوده و به طور متوسط حدود يك سوم جلگه از جهت شرق در اختيار آنان بوده است.

بقيه روستاهاي مذكور ـ جز نقداي، كه يك روستاي دائمي و مسكون رسمي بوده ـ اقامتگاه‌هاي كوچك و غير رسمي و بي نام و موسمي و فصلي بوده‌اند.

و فراز تپه مانندهاي زيادي در خلال نيزارهاي جلگه، مسكن نوكران دام پرور، به طور فصلي بوده است بدين ترتيب قريب به اتفاق روستاهائي كه امروز در سلدوز هستند در آن ايام داراي نام و نشان مشخص بوده‌اند، چرا كه در بخش ساري تورپاخ، با اينكه روستاها بصورت رسمي وجود نداشته‌اند، اما زمينها به طور بخش: بخش به عنوان ييلاق و چراگاه توسط افشارها نام گذاري شده بودند. و همين طور تپه‌هاي خلال نيزارهاي جلگه، زيرا در اين طبيعت هر كجا كه پاي بشر رسيده است، دائمي يا موقت، موسي يا هميشگي، بي درنگ نام گذاري شده است.

البته آن روز بعضي از روستاهاي قره تورپاخ، حتي به صورت تپة ميان نيزار، نيز وجود نداشتند، مانند: قره قصاب، تازه كند جبل، دولت آباد، دورگه، داش دورگه، باراني عجم، باراني كرد و...

نقداي كه ملك زر خريد دربار بود، بدين معني نيست كه براستي يك ملك معتني به (به قول سندي كه در صفحات پيش آمده، قريه منفعت خيز) براي دربار بوده و دربار به دليل درآمد آن، اقدام به خريد آن از افشارها كرده است، علت خريد مطابق سياست عمومي قاجار بود كه لازم مي‌دانستند در هر منطقه‌اي ملكي به عنوان «مخصوصه» و «خالصه» داشته باشند. و اين خريد در زمان عباس ميرزا، آنهم پس از آنكه وي مقيم تبريز شده، انجام يافته است، يعني در آن زمان كه منطقه سلدوز، آينده خود را از نظر اينكه رو به قابل سكونت بودن مي‌گذارد، نشان مي‌داده است. كه حكومت به طور ناشكيب ملكي را در آنجا نه به زور، بل با معامله رسمي تملك مي‌كند، تا جاي پاي محكمي داشته باشد.

سران ايل در قسمت جلگه و دشت ماهور به توافق مي‌رسند. ليكن آنان يكطرف مسئله هستند، روستاهاي اصلي از آن زر خريد دولت، و باقي جاها نيز به اصطلاح از اموال عمومي دولت به حساب مي‌آيد، مي‌بايست نماينده دولت در تقسيم منطقه به هشت عشيره قاراپاپاق، حضور داشته باشد و از آن طرف مشكل بزرگي وجود داشت، و آن مالكيت افشارها بود كه قطعه زمينهائي را در ساري تورپاخ اصلاح كرده و بشكل زمين زراعتي در آورده بودند. و حتي در تپه‌هاي مياني قره تورپاخ نيز هر جا كه طبيعت زمين و باتلاقها اجازه داده بود، به چنين اقدامي دست زده بودند، و اينك رسماً مالك آن قطعه‌ها شناخته مي‌شدند.

مساحي منطقه و تنظيم اسناد تيول

سران ايل ابتدا تكليف‌شان را با مالكين افشاري حل كردند، بدين ترتيب:

همانطور كه گفته شد، بالاخره هر قسمت از جلگه كه با علائم جغرافي طبيعي مشخص مي‌شد، داراي نامي بود، قرار بر اين شد كه زمينهاي زراعتي (يا شبه زراعتي) افشارها در تمامي منطقه محفوظ بماند و در آينده به تناسب زمينهائي كه قره پاپاق‌ها احياء و آباد مي‌كنند در «تناسب دانگ» قرار گيرد، به عنوان مثال: اگر شخصي از افشار يا يكي از خانواده‌هاي افشاري 10 طناب زمين در قسمتي از منطقه داشته باشد، پس از آنكه مهاجرين جديد باقي زمينها را احياء كردند و زمينهاي روستا را به 60 طناب رساندند در اين صورت يك دانگ از روستاي مذكور از آن شخص افشاري و باقي آن از آن مهاجرين جديد خواهد بود.

افشارها با اين قرار چشم از حضور در سلدوز بستند و ديگر نه دائم و نه موقت، هيچ نوع سكونتي در سلدوز نداشتند، فقط از درآمد زمنيهاي خودشان سالانه بهره اربابي مي‌گرفتند، به طوري كه در سند و فرمان عباس ميرزا مشاهده كرديم كه منافع اربابي نقداي به نقي خان بوزچلو بخشوده و تمليك مي‌شود. و پس از چند سال اصل روستا به او تمليك مي‌گردد.

پس از حل مشكل با افشارها، نوبت دولت بود كه نحوه قرارداد را با عشيره‌هاي ايل در مورد زمين‌ها طبق قوانين و رسوم آن روز، روشن نمايد، سران ايل منتظر نماينده دولت نشدند و خودشان منطقه را ميان خود تقسيم كردند، تا اينكه در سال 1240 ميرزا ابراهيم عرب از تهران براي تنظيم مقررات «تيول» به سلدوز اعزام مي‌شود.

از اينجا معلوم مي‌شود كه دربار عباس ميرزا با اينكه در همه امور اختيارات تام داشته، در مورد اموال عمومي و باصطلاح بيت المال، تنها اختيار واگذاري داشته و تنظيم قراردادهاي اموال عمومي در انحصار ديوان مركزي تهران بوده است.

ميرزا ابراهيم وقتي به سلدوز مي‌رسد، مشاهده مي‌كند كه زميني وجود ندارد، تا او تقسيم نمايد زيرا زمينهاي شبه داير، از آن افشارهاست و نقداي نيز در همان روزها به نقي خان به عنوان ملك شخصي عباس ميرزا، تمليك مداخل، شده، بقيه جاها صرفاً عنوان مرتع را دارند كه در هيچ جاي ايران، عشاير در قبال مرتع قراردادي با دولت نمي‌بندند، تنها ماليات ساليانه دام را مي‌دهند.

ميرزا ابراهيم شروع مي‌كند در كوهپايه‌ها و خلال نيزارها، تكه زمينهائي را كه قابل احياء و تبديل به زمين زراعتي بودند مساحي مي‌كند و به كمك چند نفري كه همراه آورده بود، بالاخره حدود يكصد روستا دست و پا و تهيه كرده و به حساب مردم بيچاره قره پاپاق مي‌گذارد، يكصد روستا اعم از زمينهاي افشارها و مقدم‌ها و (به قول قره پاپاق) «بَوَند»ها[4]. بدينترتيب منطقه غير مسكون سلدوز عنوان «تومان» را قانوناً پيدا مي‌كند و هنوز مساحان عرق جبين را خشك نكرده بودند كه رئيس ايل به «امير تومان» ملقب گرديد.

تومان در اصطلاح لشكري يعني سپاه ده هزار نفري و در اصطلاح كشوري منطقه‌اي را كه داراي صد آبادي باشد، گويند.

اين عمل ميرزا ابراهيم چيزي نبود كه سران قره پاپاق از آن غافل باشند ولي آنان نيز مي‌دانستند كه دولت نمي‌خواهد به اين زودي قره پاپاق را در آن محال صاحب ملك مستند نمايد، همانطور كه رفتارشان در اعطاي نقداي به رئيس ايل دقيقاً و مشخصاً اين سياست دولت را نشان مي‌دهد، سند در سال 40 نوشته مي‌شود ليكن آغاز معامله و شروع بهره برداري نقي خان به سال 46 معوق مي‌گردد و در سال 45 يعني زودتر از موعد تمليك مداخل اربابي، اصل ملك به او منتقل مي‌گردد، اينها نشان دهنده برخورد تدريجي دولت با آن مردم است.

بنا بر شرح فوق منطقه سلدوز غير از تكه زمينهاي افشارها و روستاي نقداي كلاً به عنوان «تيول» به مردم واگذار شده در ميان قره پاپاق فقط يك نفر «مالك» بود، و آن نيز نقي خان بود هيچ فرد ديگري مالكيتي نداشت، در سالهاي بعد، خانها كه سران ايل بودند تكه زمينهاي افشار را به مرور زمان خريداري كردند. خواه در ساري تورپاخ و خواه در قره تورپاخ و ميان نيزارستان ها. بدين منوال هسته مالكيت ارضي در ميان قره پاپاق بسته شد و اين پديده سخت در پيشرفت و فعاليتهاي اقتصادي موثر بود، زيرا وقتي قره پاپاقها بتدريج مالك، مي‌شدند وابستگي‌شان به منطقه بيشتر مي‌شد و آن روحيه كوچنده و سيار كه يك نوع حالت موقتي به آنها مي‌داد، با گذشت زمان از بين مي‌رفت و آنان را بيش از پيش به يك مردم اسكان يافته و «تخته قاپو» تبديل مي‌كرد. نقي خان بزچلو در آواجيق آمار خانواده‌هاي قره پاپاق تحت رياست خود را 2200 خانوار به عباس ميرزا داده بود كه 2100 خانوار آن به سلدوز آمدند.

اما ميرزا ابراهيم نگاهي به آمار زمينها مي‌كند، ناچار با هر طرح و برنامه و بهانه‌اي مردم قره پاپاق را دو هزار خانوار برآورد مي‌كند تا به همه زمين برسد، اما اين طرح او با مقاومت سران ايل روبرو مي‌گردد، زيرا آنان نمي‌خواستند تعداد جميعت‌شان كم قلمداد شود، ميرزا راه ديگري انتخاب كرده و محور قرار داد را از «واحد» خانواده به «واحد» رزمنده مبدل مي‌كند كه زمينها را به نام رزمنده‌ها تقسيم نمايد و قرار داد را بر اين اساس بنويسد. او در اين مورد موفق گرديد، مقرر شد قره پاپاق بهنگام لزوم 400 سوار مطابق فرمان دولت هر جا كه لازم شود اعزام نمايد، زمينها نيز بر اين اساس، براي هر رزمنده 4 طناب تقسيم و تعيين گرديد. هر طناب 4444 متر مربع است، قدري كمتر از نيم هكتار.

قره پاپاق هشت عشيره بود، هر عشيره براي سواران خود يك فرمانده و دو ياور (يا سلطان) داشت كه مجموعاً زير نظر فرمانده كل يعني رئيس ايل بودند، بدين ترتيب 24 نفر صاحب منصب يا افسر داشتند كه به هر كدام 12 طناب زمين داده شد، يعني مجموع زمينهاي خالصه به 1888 طناب معادل 839 هكتار و 2720 متر بالغ گرديد.

بدين قرار مجموع ايل 2100 خانواري، آنهم خانوارهائي كه نوه‌ها و نبيره‌ها در كنار پدربزرگ طبق فرهنگ آن ايام با هم زندگي مي‌كردند. يعني هر خانواده، حداقل 12 نفر بود. (جمعيت 25200 نفر) مالك تيول 839 هكتار زمين زراعي شدند. البته ميرزا ابراهيم اكثر اين زمينها را در پهلوي كوه‌ها (كوه پايه ها) جمع و جور كرده بود، كه به نوعي قابل كشت آبي بودند.

روي هم رفته به هر خانواده كمتر از يك هكتار زمين آبي رسيد آنهم زميني كه تنها نام زراعي داشت.

اين زمينها كه «خالصه» بودند به زمينهاي تيولي معروف گرديدند.

البته براي آن مردم در آن روز ارزش مرتع‌ها و حتي نيزارها چندان تفاوتي با زمين‌هاي زراعي نداشت.

منبع: کتاب ایل قاراپاپاق به کوشش مهدی (مسعود ) رضوی

|+| نوشته شده توسط یاشار در چهارشنبه هفتم شهریور 1386  |
 سرانجام تيول

سرانجام تيول

پس از چندين سال و گويا در زمان ولايت عهدي مظفر الدين شاه، مجدداً زمينهاي تيولي مساحي مي‌گردد، مشخص مي‌شود كه مردان ايل به حدي زمين احياء كرده‌اند كه مساحت زمينهاي زراعي خيلي بيشتر شده است، مجدداً بر اساس مقررات جديدي زمينها تقسيم مي‌شود. سهم افسران به 24 طناب و سهم هر سوار به 6 طناب افزايش مي‌يابد و 600 رزمنده پياده نيز تحت پوشش قرارداد مي‌روند كه به هر كدام دو طناب زمين مي‌رسد. اين نيروي پياده موظف مي‌شود در صورت نياز دولت از طرف شمال تا سلماس و از طرف جنوب تا مياندوآب برود به طوري كه مسئوليت جنگي‌شان بيش از اين نبوده است.

در اين مساحي مجموع خالصه جات دولتي به 4104 طناب معادل 1823 هكتار و 8176 متر، مي‌رسد، به موازات افزايش زمينهاي خالصه، زمينهاي خريداري شده از افشارها نيز توسط صاحبان‌شان بر عرض و طول شان، با عمل احياء افزوده شده بود، به طوري كه هر مالك حدود دو برابر سند خريد خود زمين در دست داشت، عمال دولت در اين مساحي مجدد، رسماً تجاهل كردند و نسبت به آنها سخن نگفتند، يعني عملاً مالكيت آنان را بر زمينهاي افزون از سند را، با سكوت به رسميت شناختند، و بايد مي‌شناختند.

اين روند افزايش بوسيله احياء، هم در املاك خالصه و هم در املاك شخصي ادامه داشت تا در زمان رضاه شاه هنگام تاسيس آرتش كلاسيك، قره پاپاق نيز بسان هر ايل و عشيره ايراني از تعهد نظامي گري آزاد شد، در اين هنگام رهبران و به اصطلاح، فرماندهان رسمي، چهارصد سوار و 600 پياده به دو گروه تقسيم مي‌شوند، آنانكه علاوه بر زمينهاي تيول خودشان نيز شخصاً ملك خريداري از افشارها داشتند و آنانكه تنها زمين تيول داشتند، طبيعت مسئله ايجاب مي‌كرد كه گروه اول زمينهاي تيول را هم ضميمه زمينهاي شخصي خود بنمايند، از گروه دوم آنانكه در فراز و نشيب روزگار و پس از چند نسل توانسته بودند قدرت خود را حفظ كنند، زمينهاي تيول را از كف ندادند (مانند تعدادي از سران چاخرلو و شمس الدينلو و يكي دو نفر ديگر). ولي زمينهائي كه در مالكيت رزمنده ساده بود، در اختيار سران قرار گرفت. قابل ذكر است كه پيش از آن نيز به نوعي نظارت اداري زمين‌ها با سران ايل بوده و آنان مي‌توانستند زمين تيول را از سربازي گرفته به سرباز ديگر بدهند.

آن تعداد از سراني كه نه زمين شخصي داشتند و نه اقتدار خانوادگي‌شان پا برجا بود، سعي كردند زمينهاي سربازان تحت رياست خود را بدست گيرند، ولي موفق نشدند و اين قسمت از زمينها نيز به سران مذكور در بالا رسيد و همچنان نق نق اين املاك از بعضي‌ها شنيده مي‌شود.

توضيح چند نكته مهم

الف: در يادداشت 43 صفحه‌اي كه گويا از مرحوم نقي خان بزچلو (از نبيره‌هاي نقي خان بزچلو، رئيس ايل قره پاپاق به هنگام ورود به سلدوز كه به نام نياي خود موسوم بود) مي‌باشد، كلياتي از تاريخ قره پاپاق آمده كه چند نكته آن قابل نقد است:

1ـ ايشان تاريخ ورود قره پاپاق به سلدوز را سال 1245 نوشته‌اند در حالي كه تاريخ صدور فرمان نايب السلطنه مبني بر واگذاري نقداي به نقي خان بزچلو رئيس ايل، 1240 است كه در مرحله دوم مجدداً در سال 1245 اصل مالكيت روستاي مذكور صادر مي‌شود و در پشت جلد چندين قرآن كه طبق رسوم قديمي، تاريخهاي مهم را ثبت مي‌كردند، رقم 1237 ضبط شده است.

2ـ مي‌دانيم كه سال 1240 پس از معاهده گلستان و قبل از معاهده تركمن چاي بوده است در حالي كه در ياد داشتهاي ايشان حركت ايل قره پاپاق از ايروان، پس از معاهده تركمن چاي آمده.

3ـ اساساً قره پاپاق در جنگ‌هاي دوره دوم روس و ايران شركت نكرده است، زيرا مامور مراقبت از مرزهاي عثماني (عراق كنوني) بودند، چرا كه ايران پس از معاهده گلستان نيآسوده و سخت با عثمانيان درگير جنگ شده است. و اين جنگها تا دوره دوم جنگ روس و ايران ادامه داشت و در طول دو سال جنگ دوره دوم نيز ايران از ناحيه عثمانيها خاطر آسوده نداشت.

4ـ مطابق يادداشتهاي نقي خان مذكور، خروج قره پاپاق از ناحيه ايروان تا ورودشان به سلدوز، چندين سال طول كشيده است، قبلاً در فصل «قره پاپاق در آواجيق» علت اين «اشتباه» در يادداشتهاي مذكور، بيان گرديد.

5ـ فقط مرحله اول مساحي در آن يادداشت‌ها ذكر شده و ارقام مرحله دوم مساحي ثبت و ذكر نشده و نامي از نيروي 600 نفري پياده، به ميان نيامده است.

نظر به اهميت يادداشتهاي وي آوردن اين موارد نقد را لازم دانستم، زيرا او مردي بود باسواد و مطلع، به طوري كه بقيه مطالب وي كاملاً صحيح و مفيد است ولي در مواردي خالي از تعصب نيست و اشكال سه گانه مذكور فوق و نيز اشكال مورد چهارم آنقدر به نظرم عجيب مي‌آيد كه در انتساب اين چهار مورد به ايشان دچار ترديد شدم، هر چند كه باقي مطالب خيلي با بيان و قلم و رويه وي تناسب دارد.

ب: ويليام ايگلتون در كتاب «جمهوري 1946 كردستان» سخنان پراكنده و مخدوشي را درباره قاراپاپاق گفته است، گذشته از اينكه جمعيت قره پاپاق را هنگام ورود به سلدوز 15000 نفر نوشته، تاريخ آمدن آنان را پس از معاهده تركمن چاي نوشته است.

منشأ اين اشتباه جمله معروف در دهان مردم است كه «قره پاپاق توسط نايب السلطنه پس از جنگ ايران و روس آورده شده» مي‌باشد و كمتر توجه كرده‌اند كه مراد از «پس از جنگ روس و ايران» دوره اول مي‌باشد نه دوره دوم.

وي مي‌گويد: روسيه شوروي به آنان اجازه داد كه وارد ايران شوند و در آنجا ماندگار گردند، پانزده هزار قره‌پاپاق به چند دسته تقسيم شدند. رهبري دسته بزرگتر را «امير فلاح» و برادر زنش «غلامرضا خسروي» به عهده داشتند.

نقد: سخن از آمدن از روسيه است يا از امير فلاح كه چند سال پيش وفات كرده؟؟ و يا سخن از روسيه تزاري است يا روسيه شوروي؟؟ و...

ج: جالبتر اينكه در يادداشتهائي كه توسط آقاي علي خلخالي و عيسي يگانه «مشتركا» كه به زبان تركي نوشته شده است، آمده:

در بهار سال 1224 هجري قمري، ايل قاراپاپاق يا ايل بزچلو به آذربايجان غربي آمدند و در سال 1225 هجري قمري، زمينهاي سلدوز به عنوان تيول بين آنان تقسيم گرديد.

البته با تقدير از زحمات آقاي خلخالي و ديگران. همگي گمان مي‌كنند كه قره پاپاق اصل و مجموع همه ايل بزچلو است، اين خود اشتباه اساسي است.

د: در اين اواخر يكي از فرمانداران نقده تحقيقاتي در مورد قره پاپاق انجام داده و به وزارت كشور نيز فرستاده است، كه قره پاپاق را قوم مغولي معرفي كرده و گويا اين اشتباه وي از لفظ «سلدوز» ناشي شده است، ما در بخشهاي گذشته در مورد كلمه «سلدوز» بحث كرديم و حقيقت مسئله را روشن نموديم.

منبع : کتاب تاریخ ایل قاراپاپاق . به کوشش مسعود (مهدی) رضوی

|+| نوشته شده توسط یاشار در چهارشنبه هفتم شهریور 1386  |
 نام سرزمين

نام سرزمين

منطقه سكونت قره پاپاق را «سلدوز» گويند، هيچ سندي از مصادر ديواني، درباري، حكومتي، استيفائي، مالياتي و... قبل از ورود قره پاپاق به منطقه مذكور، در دست نيست تا نام احتمالي قبلي منطقه را مشخص كند و همينطور در منابع مردمي.

اولين سندي كه نام سلدوز به عنوان اسم اين منطقه در آن آمده، فرمان عباس ميرزا مبني بر واگذاري و تخصيص محال سلدوز براي سكونت ايل قره پاپاق و نيز به عنوان سند تملك قريه «نقداي» يا «نوجه ده» ـ نقده كنوني ـ به نقي خان سرتيپ، رئيس قره پاپاق است، اين فرمان در جمادي الثانيه سنه 1240 صادر شده است يعني سه سال پس از ورود قره پاپاق به آن محال.[8]

گويا مدت سه سال دوره آزمايش بوده است و قره پاپاق تنها با فرمان شفاهي نايب السلطنه، از سلماس به سولودوز آمده و مي‌توان گفت تعيين يك ناحيه براي اسكان يك ايل نيازمند سند كتبي نبوده است و از متن فرمان روشن مي‌شود كه سخن از تخصيص منطقه، به عنوان سند روستا، آمده است.

متن سند به شرح زير است:

حكم والا ـ آنكه چون حسن خدمت و جان نثاري عاليجاه رشادت و جلادت همراه عمدة القبايل، نقي خان بزچلو و اولاد و اتباع او مكرر مشهود نظر حق شناس والا شده پاداش آن را بر ذمّة همت مشفقانه لازم مي‌دانيم لهذا در اين وقت كه محال سلدوز را براي نشيمن عموم ايلات و عشاير قاراپاپاق معين فرموديم شايسته اين بود كه دهكده معتبر و محل زراعي منفت خيز براي عاليجاه مشار اليه و اولاد او در محال مزبور متشخص فرمائيم كه اين مرحمت و عنايت نسلاً بعد نسل باقي و برقرار بماند لهذا قريه نوجه ده مشهور به «نقداي» را كه ملك زر خريد مخصوص سركار داشتيم و عالي جناب قرشي القاب فضايل مآب مجتهد مآب مجتهد الزمان ميرزا احمد را از جانب سني الجوانب اشرف المشافهة العلّيه وكيل فرموديم كه صيغه هبه معوضه به مبلغ يكصد دينار نقد و يك من گندم، جاري نمايد و وثيقه معتبره به مهر خود و تمامي فضلاي دار السلطنه تبريز، و چاكران مقرب معتمد سركار تسليم عاليجاه مشار اليه نمايد و قباله ذيحق ملك مزبور به عنوان ملكيت مخصوصه، متعلق به او و اولاد او باشد علاوه بر اين عاطفت كريمانه، نقد و جنس ماليت ديوان قريه مزبوره را به سيورغات او مقرر داشتيم كه تا ملك مزبور را از دست ندهد (در دست بدارد) كه نسلاً بعد نسل عمال و ضابطان و مباشرين ديوان... امسال دولت قاهره قرار تعيين نقد و حبه به نامه حواله و اطلاق ننمايند. مقرر آنكه كتّاب حريت انتساب دفتر خانه مباركه والا شرح حكم مطاع را ثبت كنند و از شائبه تغيير و تبديل مثون دانند و در عهده شناسند، تحريراً في شهر جمادي الثانيه 1240

لازم است در اينجا كمي از موضوع بحث خارج شده و راجع به اين سند كه بعدها نيز با آن سر و كار خواهيم داشت نكاتي را توضيح دهيم:

1ـ در اصطلاح اين سند و امثالش مراد از «سركار» كارپردازي امور مالي دربار است.

2ـ ميرزا احمد: وي و حاجي ملا باقر سلماسي و صدر الدين محمد تبريزي، سه مجتهد عصر عباس ميرزا بودند كه رابطه صميمي با او داشته‌اند.

3ـ اين فرمان و سند در سال 1240 صادر مي‌شود ولي آغاز معامله و شروع رسميت آن به 6 سال بعد يعني به سال 1246 حواله مي‌گردد.

4ـ ملكيت نوجه ده به رئيس قره پاپاق منتقل نمي‌شود، بلكه تنها بهره برداري از آن و مداخل و عايدات آن با صيغه هبه معوضه واگذار مي‌شود كه در اصطلاح عصر قاجاري به «اقطاع» و «تيول» معروف بود، مي‌گويد به «ملكيت ايشان مسلم داشتيم» نه «به ملكيت او منتقل داشتيم» كه در اصطلاحات آن روز، تفاوت اين دو جمله از نظر كاربرد حقوقي مشخص است و نيز تصريح مي‌دارد «مداخل اربابي قريه مزبوره متعلق به او و اولاد او». ذكر «اولاد» و نيز تصريح به «نسلا» بعد نسل «براي سلب حق فروش، مي‌باشد و بالاخره صراحتاً بيان مي‌كند كه ماليات را بر او مي‌بخشد تا او مالكيت تيولي آنرا در دست داشته باشد و به معاوضه يا مبايعه از دست ندهد. و تصريح مي‌كند كه ملك مذكور «به عنوان ملكيت مخصوصه» باقي مي‌ماند و تنها منافع و مداخل آن به نقي خان منتقل مي‌شود.

5ـ فرسودگي سند در خواندن آن مشكلاتي ايجاد كرده است (البته نسخه كپي، كه در دست ماست) لذا در جاي كلمه و مطلبي كه قابل خواندن نبود نقطه چيني گرديد.

و به همين دليل 5 سال بعد از آن نقي خان بزچلو سند را مجدداً به دربار وليعهد مي‌برد و در بالاي سند و حاشيه سفيد آن، سند ديگري به صورت يك تابلوي كوچك[9] و زيبائي فرمان زير صادر مي‌شود:

مقرر آنكه نظر به خدمات و جان نثاري‌هاي عاليجاه نقي خان بزچلو از قرار اين رقم ده نوجه ده را به ملكيت مشار اليه مرحمت فرموديم هر نوع تصرفي كه نمايد مختار است، تحريراً في شهر رمضان المبارك سنه 1245.

اين بار ملكيت ده را مرحمت مي‌كند، نه مالكيت عايدات و مداخل اربابي آن را. اين فرمان كوچك و با عبارت كوتاه زماني تحرير يافته كه درست در همان روزها (سوم رمضان) خسرو ميرزا از حضور امپراطوري روس (پس از حل مسئله قتل گربايدف، سفير روس در تهران و بخشش يك كرور زر كه روسيه از ايران طلبكار بود به طور موفق به تبريز برگشته بود و سران عشاير از جمله نقي خان بزچلو به اين بهانه در تبريز جمع آمده بودند) بازگشته بود.

مشخص است كه حالت اقطاعي و تيولي به خاطر اين بوده كه رئيس ايل بيشتر به محال سلدوز پاي بند باشد و نتواند ملك را نقد كرده و از آن منطقه به جاي ديگر برود. و اساساً چنين انديشه‌اي را از سر بيرون كند و اين موضوع براي عباس ميرزا مهم بوده، همانطور كه در اوايل كتاب بحث گرديد، كلمه «سلدوز» ـ با حرف اول و سكون حرف دوم و نيز با ضمه حرف سوم و سكون حرف چهارم و پنجم ـ با همين وزن و قافيه در فرهنگ مغول بطور رايج به كار رفته است:

1ـ سولده ـ سلده: خداي جنگ مغول.

سلده ئوز: سولده ئوز: سلده سيما: سلده يا سولده صورت: و يا سولده و سلده هيبت.

2ـ سلدوز مخفف سلده ئوز: نام يكي از نوه‌هاي چنگيز.

3ـ سلدوز مخفف سلده ئوز: نام يكي از قبايل بزرگ مغول.

بخشي از اين قبيله بزرگ در زمان شيخ ابراهيم نياي شاه اسماعيل صفوي باعث شدند كه خانقاه مذكور به تشيع بگرايد و يكي از عوامل مؤثر گرايش خانقاه اردبيل به تشيع همين‌ها هستند.

قوم سلدوز كه در عصر قره قويونلو و آق قويونلو در شرق اناطولي (تركيه) مي‌زيستند، سخت به دنبال انتخاب يك مرشد طريقت براي خود بودند، اقطاب و مرشدها و خانقاه‌هاي مختلف را مطالعه و بررسي مي‌كردند، به اطلاع شيخ ابراهيم رسيد كه سلدوزيان مي‌گويند اگر شيخ رسماً شيعه بود ما ارادت او را مي‌پذيرفتيم، شيخ نيز كه چندان فاصله‌اي با تشيع نداشت و از طرفي جمعيت زياد قوم سلدوز را مي‌ديد كه ده‌ها ايل و عشاير بزرگ بودند و خانقاه اردبيل در انديشه تاسيس حكومت بود، بي درنگ به قوم سلدوز پيغام داد كه من تشيع را كاملا پذيرفتم. درويشهاي كشكول به دست و عاشقهاي ساز به سينه از اردبيل راهي آناطولي شدند و سلدوزيان را با عشق و تعليمات خانقاه آشنا كردند. بدين ترتيب قوم سلدوز در به قدرت رسيدن صفويه يكي از عوامل مهم به شمار مي‌روند، از قضا از آغاز سلطنت صفويه تا سلطه آتاترك بر تركيه حدود چهار قرن و نيم، به اصطلاح كتك اين ارادت را خوردند، شاه اسماعيل از سلطان سليم شكست خورد و مناطق سلدوز نشين الي الابد ضميمه خاك عثماني گرديد. سلطان سليم هزاران نفر از سلدوزيان را قتل و عام كرد.

و هم اكنون سلدوزيان بخش عمده‌اي از مردم علوي 16 ميليوني شرق تركيه را تشكيل مي‌دهند و هنوز هم ساز عاشقهاي خانقاه اردبيل در دست عاشقهاي سلدوزيان در مدح مولا علي (ع) و اولاد او (ع) بلند است، عاشق مي‌نوازد و مي‌خواند و شنونده «اشك عشق علي (ع) از ديدگان مي‌بارد، اما چندان اثري از درويشها نمانده است.

آيا لفظ سلدوز به عنوان نام منطقه زيست قره پاپاق (شاخه‌اي از بزچلو) رابطه‌اي با لفظ سلدوز مغولي دارد؟ بعضي‌ها جهت يافتن پاسخ مثبت به اين سئوال كتاب‌ها را گشته و يكي از سرداران هلاكوخان را بدين نام يافته‌اند، آنگاه دست به قلم برده و نگاشته‌اند كه لابد هلاكوخان منطقه سلدوز را به سردار مذكور براي دامپروري واگذار كرده و منطقه بنام او موسوم گرديده است، پس نام سلدوز از نام «سلدوز نويان» سردار مغول گرفته شده.

لكن به نظر مي‌رسد كار حضرت جن است كه مدركي به چنين ادعائي پيدا كند!! و همانطور كه گفته شد سولودوز در زمان هلاكوخان، نه قابل سكونت بوده و نه قابل دامپروري، چگونه ممكن است منطقه‌اي در سال 656 (يعني 756 سال قبل از اين و 581 سال پيش از ورود قره پاپاق به سولدوز) محل دامپروري باشد، ولي در طول 581 سال نام آن در هيچ دفتري، دستگي، نامه اي، ديواني و كتابي نباشد؟!!

آنچه به نظر مي‌رسد منشأ اين واژه مركب، سه چيز است:

1ـ ايل قره پاپاق هنگام ورود به منطقه، آن را پر آب و علف يافتند نام «سولودوز» ـ سرزمين هموار پر آب ـ بدان نهادند.

2ـ تلفظ «سولودوز» از نظر محاوره‌اي قهراً محكوم به تخفيف است، به طوري كه هيچ ترك زباني خودش را براي اداي صحيح لفظ «سولودوز» تحت فشار قرار نمي‌دهد و هر كسي كه به زبان تركي آشنا باشد، اين حقيقت را درك مي‌كند. و صورت مخفف قهري «سولودوز» لفظ «سلدوز» است كه با لفظ مغولي آن تنها در ضمه حرف لام، متفاوت است.

3ـ رؤساي ايلات ايران، دربار مركزي، دربار وليعهد در تبريز و نيز مردمان عشاير ايران با لفظ مغولي سلدوز آشنائي كامل داشتند و اين لفظ برايشان كاملاً شناخته شده و در ميان‌شان رايج بود، اين آشنائي موجب سكون ضمه لام شده و كسي در اين صدد نبوده و شايد حال و حوصله اين را نداشته كه ايل فلان به فلان دليل، فلان كلمه را از كدام ريشه گرفته و به منطقه سكونت خويش برگزيده است.

خود قره پاپاق نيز با لفظ سلدوز آشنائي داشت و به هنگام عبور از خاك تركيه ميهمانان عبوري سلدوزيان بودند و لذا كلمه جديد به تدريج با لفظ معروف قديمي هموزن گرديد.

ما نيز از اين پس از كلمه سلدوز استفاده خواهيم كرد.

ايرج افشار سيستاني در كتاب «ايل ها، چادر نشينان و طوايف عشايري ايران «كلمه سلدوز را از ريشه «سللي دوز» يعني سرزمين هموار پر از سيل، مشتق ميداند، لكن مدركي ارائه نمي‌دهد.

قبل از ورود قره پاپاق منطقه مزبور هيچ نامي نداشت، همه آن محال به نام تنها روستاي موجود، يعني «نقداي» شناخته مي‌شد كه در بخش بعدي (بخش زير) شرح داده مي‌شود.

مبع :کتاب تاریخ ایل قاراپاپاق به کوشش مهدی ( مسعود) رضوی

|+| نوشته شده توسط یاشار در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386  |
 
 
بالا